برای درون خود دلتنگی
برون آی ای اشک چقدر بیرنگی
فغان و آه از دریچه ای بنام شور
چه شوریست غوغای درون خود پرواز
ای درد بکش بر رخ من پرده غم را
ای شادی بیدار شو وقت آفتاب هست
رخ از نور نور از درون برون اشک
غم بخواب غم کجای قصه خوابیدی
نقطه های درون نقطه نقطه میشود
زندگی چگونه میشود
این سروده غمناک برای من
کاش جای اشک لبخند هموار بشود
نمیدانم آخر قصه هست یا نه
کاش قصه ها جور دیگر تعبیر بشوند
برای خواب من چه میگویی
من بیدارم چه میخوانی
من قطرات اشک دردهای درونم
من قصه تاریخ برونم
من غم دلتنگی خود را میدانم
جایی که زنجیره آن دلتنگیست
اینجا نقطه صفر پروازست
هوا ی زندگی ابریست
چه کسی میداند یک پنچره حرف را
چه کسی میداند روزنه درد را
چه کسی میخواند دلتنگی غم را
و چه کسی میرود درون اشک رنگین کمان زندگی را
بباران اگر باریدنیست
بسوزان اگر سوزاندنیست
بنالان اگر ناله از من غنیست
غنی زفقر درد زمین فقر درون آینه بشکستنیست
نمیدانم زندگی پله ای بود افتادن
پله ها همیشه افزودنیست
دلتنگ که میشوم درونم شعر میشود
ای شعر اگر کلمات هم برای خواندن درون غمست
بگو شاد باش کجای کهن خفتنیست
خفتن از بیداری درون برون خود قصه ای طولانیست
...
شب ماه گفتن گرفت
با ستاره خفتن گرفت
ابری که خفتن شب بود
روشنایی ماه را درون آسمان ستاره ها انشاء گرفت
بنویسان بنویسان شب از او نوشتن بنوشتن از خواندن گرفت
بادبادکی که میبرد آرزوها را
جای طلوع صبح شعر ستاره دنباله دار دگر نبود ماتم گرفت
شب بنواز از درون خود شب با تمام زیبایی اش رفتن گرفت
شب به صبح سلام دوباره میکند یا خیر
جایی که تقاطع رفتن و آمدنست
صبح هم مثال شب یا شب مثال صبح
چگونه تفسیر کنم شب را به صبح
وقتی تمام تفاسیر هم خفتن گرفت
برایم نامه بنویس شب به دست صبح بسپار
مراتع سبز دشت های باران زده یا فصل سرد زده
جایی از تاریخ ماضی بعید جایی از هجایای کشیده گلو
سمفونی شب ریتم درون شب فالش های زده
فالش های زده از کجای زندگی
گفتار از چه میخوانی کجای زندگی
چه سروده ی رفته ای دارد سروده های فالش زده ناموزون
چه دفتر نت های بد زده نه از روی دفتر چه آهنگ زده
شاید تار تار سازی را محکم لگد زده چنگ دست ضرب زده
شاید برون از خود ضرب ضرب سه تار زده تار تار را درون خود تار زده
نغمه ای را به خود پیوند زده
جای آن چوبکی را با دست آهنگ زده
خود را بر سازش ماتم زده
درون آهنگش جای خود حرف را آهنگ زده
...
باران نهفته زیر پوستی
جایی چشمانم خوابیده جایی بیدارست
باران درون غمهایم روانست
کسی نفهمید چرا پائیز غم برگ ریزانست
آجرها درون زندگی ناپیدا هست
و سطر سطر درون من کاغذ بارانی بی باران هست
میتابد خورشید اما انگار سالهاست که درون من مهتابی به وسعت روشنایی فردا هست
حسام الدین شفیعیان
صلح ماتم زده
شاپرک پر زده
پیانو خاک زده
غمی در دل تاک دور تنیده از خاموشی زده
و پرچمی میان صلح باران زده
حسام الدین شفیعیان
ای فانوس شعر روشنایی
میان گرد سوزی روشنایی
میان شب نشینان گر گذر کن
ببینی فانوس هست روشنایی
به دریا از دلان دریادلی شو
میان موج دریا ساحلی شو
حسام الدین شفیعیان
تو میروی جاده میرود زندگی میرود
قصه میرود شب با تمام سکوتش میرود
من قاصدکی در دست باران میشوم
باران میرود روز میرود و غروب میرود
شعر میرود شاعر میرود قصیده میرود
تاب میخورد زمین دور گردش قلبم
قلب با تمام تپیدن خود میرود
و این یعنی خط استوای زندگی در بر زمین
نیمکره ای در درون غار تنهایی
پنچره باران زده میماند
آهن هم درون پنچره میرود
زندگی فرصت ماندنو رفتن هاست
هیچ ماندنی ماندنی نیست
هیچ رفتنی رفتنی
این سخت ترین فلسفه جدایی هاست
برای تمام آدمها رفتن میل بافتنی همیشگی هست
تنها یک خاطره میشویم
شاید آن هم برود...
حسام الدین شفیعیان
قصه نویس شهر بگو راوی آن را به خط بگو
خط به خط قصه بگو شهر را درون قصه خط روایت نو نو به نو بگو
شمع سوخت پروانه به دور آن بگشت
درون شمع نور فانوسی مثال نور شمعی درون خود بسوخت
دفتر زمین قصه های تاریخی دارد
شاید برگ قصه ما دفتر دگر دارد
شاید درون تاب زمین گفتن قصه ها بلندا و پایین دارد
جای شعر هم قصه گفتن دگر دارد
...
دریایی به وسعت خیال آرزوها
جایی در قلب تنهایی آرزوها
میان یک خواب بلند و کوتاه زندگی
جایی در برکه غروب آرزوها
حسام الدین شفیعیان
...
شاعر خواب های دلتنگی
رویاهای قصه ی دلتنگی
تواریخ تاریخ بدون سال
سالهای قصه ی دلتنگی
پنجره ی رو به شهری آهن
آهن های قصه ی دلتنگی
کارناوال شهرنشینی بوق ممتد ترمز روی کلمات
هجایای کشیده از درد دلتنگی
ماضی بعید قصه دیروزها
فعل حال قصه امروز دلتنگی
خاطرات خیس باران زده سال شمسی
قمری زدور شعر منظومه مثنوی دلتنگی
تالاب غرق شدن کلمات بی برگی
زیر سایه سار درختان تکیده از قصه بی برگی
شاعر-حسام الدین شفیعیان
...
آدم برفی آب شد برف برایش پیکره ی مهتاب شد
شب برای آدم برفی زندگی بود
خورشید برای آدم برفی ها رفتنست
فصل سرد بدون تابیدن مستقیم
فصل سرد آدم برفی ها
فصل سرد آهن برفی ها
فصل سرد مدرنیته زنگی ها
فصل سرد تنگ درون خود
سر فصل تمام قصه آدم رنگی ها
فصل سرد آدم آهنی ها
فصل سرد آدم سرما زده ها
فصل درد زمین
فصل سختی زمین
فصل قحطی نان بر گلوی خشکیده ها
فصل آدم فصل آهن فصل درون خود مردن ها
...
قدم هایت را آهسته بردار پری دریایی
به ساحل انسانها خوش آمدی
دلت را دریایی نگه دار
اینجا شهر است نه پشت دریا
قایقی اگر داری جا بگذار
عاشقانه برگرد به دریا
شهر با تمام آهنی بودنش تو را خورد خواهد کرد
شهر چراغ دارد آن هم قرمز
حسام الدین شفیعیان
...

بند ۱) و پس من باید آشکار سازم! حال بشنوید! حال گوش فرا دهید، هم شما که از نزدیک میآیید و هم شما که از دور میآیید! حال، همگی، به آن توجه کنید، چرا که درخشان و آشکار است! باشد که آن کس که اعلام بدی دارد، برای بار دوم این وجود را با اولویت بد خود تخریب نکند، آنکس که تحت سیطره دروغ است، توسط بیانات زبان خویش وامانده است.
بند ۲) بنابر این من میباید دو الهام را در ابتدای این(؟) وجود اعلام نمایم که از میان آن دو باید الهام زندگیبخش به او بگوید کدام یک را تو الهام اهریمنی میدانی(؟): ” نه پندارهای ما، و نه اعلامهای ما، نه پندارهای راهنما، نه اولویتها، نه بیانات، نه کردارها، نه روحهای- دید، نه روحهای- نَفَس با هم تناسب ندارند.” قربانیکنندگان این حالت خوب را تخریب میکنند، همانگونه که چنین کردند- حداقل- یک بار پیش از این.
بند ۳) بنابر این من میباید در اولین اعلام(؟) (= درباره؟) این وجود، آن مشیت الهی که داناست و مزدا اهوره حال با من سخن گفته است را اعلام نمایم: آنانی از شما که نبایستی آنرا به این طریق بوجود آورید، پندار شاعرانه، شیوهای که این مشیت الهی(؟) هست و من باید آنرا بیاندیشم و سخن بگویم، چرا که آن آخرین واژه این وجود “محنت!” خواهد بود.
بند ۴) بنابر این من میباید بهترین اعلام(؟) (= درباره؟) این وجود را مطابق با نظم کیهانی اعلام نمایم: او “مزدا” است، چرا که او کسی که آنرا ایجاد کرد تا پدر پندار نیک باشد، که به تو نیرو میبخشد را میشناسد، در حالیکه دختر وی فروتنی کردارهای نیک است. او «اهورا» است، چرا که وی تمامی چیزها را برای آنها تحت نظر دارد تا فریفته نگردند.
بند ۵) بنابر این من میباید کلمهای را اعلام نمایم که «زندگیبخشترین» به من میگوید، که برای فانیها بهترین است که شنیده شود: هر آنکس که آمادگی گوش فرا دادن به این (آشکارسازی) من را بدهد، به کمال و نامیرایی میرسد. با کردارهای الهامِ نیکِ خویش اهورا، مزدا است.
بند ۵) بنابر این من میباید کلمهای را اعلام نمایم که «زندگیبخشترین» به من میگوید، که برای فانیها بهترین است که شنیده شود: هر آنکس که آمادگی گوش فرا دادن به این (آشکارسازی) من را بدهد، به کمال و نامیرایی میرسد. با کردارهای الهامِ نیکِ خویش اهورا، مزدا است.
بند ۶) بنابر این من میباید بزرگترین همه را اعلام نمایم. ستایش او با نظم کیهانی، آن کس که برای همه آنانی که در الهام زندگیبخش وی هستند سخاوتمند است. بگذار اهورامزدا گوش فرا دهد، که در سرود روحانی وی، من با پندار نیک خویش به بحث میپردازم. بگذار او توسط پندار راهنمای خویش به من بهترین پندارها و بیانات و کردارها را بیاموزد.
بند ۷) آنان باید آرزو کنند که به قدرتهای زندگیبخش و سخاوتمندی چه کسی برسند، یعنی آنانی که زنده هستند و همچنین آنانی که زنده بودهاند و آنانی که زنده خواهند بود، و روح- نَفَس یک نگهدارندهٔ نظم کیهانی، قدرتمند در رقابت برای نامیرایی و در رقابت برای جوان بودن، کدام (قدرتها)، بهر حال، به صورت «بلا» بر سر آنانی که تحت سیطره دروغ هستند، فرود میآید.












بند ۱۱) «افراد ابله» و «شاعران» توسط فرمانهای بد خود انسان میرا را به کردارهای اهریمنی مطیع کردهاند تا وجود حاضر به تخریب شدن ادامه دهد، آنانی که نَفَس- روح خودشان و دید- روح خودشان وقتی که به جایی برسند که پایاب حسابدار هست و خواهد شد، از خشم به لرزه میافتند، چرا که تمامی دوره زندگی آنان مهمان خانه دروغ میشود.
بند ۱۲) اما وقتی که برنده از طریق نظم کیهانی از میان نتیجهها و نوهها که به عنوان نوادگان «تورَه» پسر «فْریَه» اعلام گردد، باشد که تو، ای اهورامزدا، رمه او را با نیروی فروتنی به پیش ببری. بنابر این مزدا اهوره آنان را به حساب پندار نیکشان برای این انسانهای ما و برای حمایت مطیع کرده است تا آنرا برایشان به دیگران اعلام نماید.
بند ۱۳) او، یعنی کسی که یکبار(؟) زرتشت سْپیتَمَه را با سخاوتمندی در میان میراها مورد مرحمت قرار داد، که انسان/ قهرمان بر اساس الگوها بوده و آماده است تا توسط سرود من/ وی شناخته شود. بنابر این، برای وی، مزدا اهوره وجود فعلی را برقرار میسازد، برای وی او رمهاش را به حساب پندار نیک وی به پیش میبرد. حال ما او را به عنوان همراه نیک نظم کیهانی میدانیم.
بند ۱۴) ای زرتشت، کدام نگهدارندهٔ نظم کیهانی تبعیت کننده از معاملات برای تو است؟ برای بزرگترین مبادله هدیه؟ یا، چه کسی میخواهد توسط سرود من/ شما پاداش داده شود؟ خوب، او در آنجا «کَوی ویشتاسپَه» در استماع است. در واقع، تمامی آنانی که تو، ای مزدا اهوره، در یک و همان خانه خود حفظ میکنی، آنانی که من میخواهم با بیانات پندار نیک خود بطلبم. ….
بند ۱۸) او که بهترین چیزهای یک دورهٔ زندگی کامل را به من میدهد، به او، به عنوان بهترین بخشهای مراسم آیینی من، من حال با پندار نیک خود حتی (= نه چیزی کمتر از) استخوان هایم، را واگذار کردهام، اما بلا برای او که ما را میپذیرد برای اینکه ما را به بلا ببرد، ای مزدا و شما دیگران، که در پی دستیابی به تأیید شما توسط نظم کیهانیِ مراسم آیینی من هست. این تبعیض (= قضاوت) پندار راهنمای من و پندار است.
بند ۱۹) او که حال باید برای من وجودی حقیقی را بر اساس نظم کیهانی برای زرتشت بوجود آورد، کسی که در ارزش مبادله پر منفعتترین است، باید برای این کس (= من) بوجود آورد، کسی که بدان وسیله آنرا به عنوان مزد خود کسب میکند، وجودی برتر: یک گاو نر و یک گاو ماده با تمامی چیزهایی که در/ توسط پندار فرد یافت میشوند. تو ای مزدا، به صورت کسی که اغلب درست همان چیزها را برای من مییابد، بر من ظاهر شو.















بند ۵) بنابر این من میباید کلمهای را اعلام نمایم که «زندگیبخشترین» به من میگوید، که برای فانیها بهترین است که شنیده شود: هر آنکس که آمادگی گوش فرا دادن به این (آشکارسازی) من را بدهد، به کمال و نامیرایی میرسد. با کردارهای الهامِ نیکِ خویش اهورا، مزدا است.
بند ۶) بنابر این من میباید بزرگترین همه را اعلام نمایم. ستایش او با نظم کیهانی، آن کس که برای همه آنانی که در الهام زندگیبخش وی هستند سخاوتمند است. بگذار اهورامزدا گوش فرا دهد، که در سرود روحانی وی، من با پندار نیک خویش به بحث میپردازم. بگذار او توسط پندار راهنمای خویش به من بهترین پندارها و بیانات و کردارها را بیاموزد.
بند ۷) آنان باید آرزو کنند که به قدرتهای زندگیبخش و سخاوتمندی چه کسی برسند، یعنی آنانی که زنده هستند و همچنین آنانی که زنده بودهاند و آنانی که زنده خواهند بود، و روح- نَفَس یک نگهدارندهٔ نظم کیهانی، قدرتمند در رقابت برای نامیرایی و در رقابت برای جوان بودن، کدام (قدرتها)، بهر حال، به صورت «بلا» بر سر آنانی که تحت سیطره دروغ هستند، فرود میآید.








بند ۱) من بر کدام زمین خم میشوم؟ برای یافتن(؟) یک زمینِ چراگاه کجا باید بروم؟ آنان مرا از خانواده و جامعه آن جدا کردهاند. خانواری که میخواهم در پی آن باشم (= خود را وقف آن کنم؟) سخاوت خود را به من عطا نکرده است و نه حاکمان زمین، که تحت سیطره دروغ هستند. چگونه باید مرحمت تو را بدست آورم، ای مزدا اهوره؟
بند ۲) من دلیل ضعیف بودن خود را میدانم، ای مزدا: دلیل آن فقدان احشام و تعداد کم مردان است. من نزد تو شِکوِه میکنم: از نزدیکتر به آن بنگر، ای اهورا، به آن نوع حمایتی که یک دوست، با ارائه کردن آن، میتواند به دوست خود بدهد! حال تو از نزدیک، از میان نظم کیهانی و به دلیل نظم کیهانیِ آن به پایین، به مراسم روحانیِ پندار نیک من بنگر.






