دوفنجان قهوه ی سرد
یک میز کوچیک با یک شیشه گرد و عکسی از قهوه..دوتا شمع سفید که آب شدنشون باعث شده دوتا تپه ی سفید کنار شمع خودنمایی بکنه همش بخاطر اینه که من با یک دوست قدیمی بشینمو صحبت بکنم.سالهاست ندیدمش یعنی حدود ده و دوازده سال پیش تو فصل زمستون با هم خداحافظی کردیم اون قرار شد بره پیش پدر و مادرش اونور و من هم قرار شد براش نامه بنویسم.ولی راستیتش تو همه ی این سالها سه تا نامه براش نوشتم اونم یاد آوری خاطرات بود.خیلی وقته دلم می خواد بشینم با یک نفر صحبت کنم.ساعت 30/5 دقیقه وقت قرارمونه الان ساعت 30/6دقیقه است دیگه دارم میرم هر چی موبایل خاموش تو این نیم ساعت تحویل من داده رو قراره بهش بگم تا یکمی خجالت اونو بکشه اینورتر.همینطور که به طرف در اصلی میرم یکدفه احساس میکنم که خب درسته تو این ده سال سه بار نامه براش نوشتم اما بجاش هفت مرتبه بهش تلفن زدم البته به غیر از این هفت تا یا کمتر دفعه بقولی..همینو که میگم دلم آروم میگیره همینجوری الکی.....یکی گوشمو قلقلک میده برمی گردم خودشه عجب جوون مونده ناقلا بجایی که موهاش بریزه دوبرابرم شده فکر کنم شامپو خارجی میزنه یا با موز ویتامینه میکنه که اینقدر درختای سرش برگ دادن.میگم سلام...میگه هل لو.میگم چرا حالا هل لو .میگه پس چی بگم الو.مثل همیشه چند تا شوخی بی مزه با هم میکنیم که حال هر دوتامون بهم بخوره مثل قدیما...یا تا اینکه بفهمیم چقدر خنک هستیم و دیگه اصلا کولر گازی برای چی تو این هوای به ظاهر گرم ولی در کافه سرد.میشینیم سر میز شماره ی 10 از هفت تا میز..نمی دونم شاید صاحب کافه یا بقولی کافی من اینجا خواسته تست هوش بزاره تا ببینه کی میاد و اینقدر الافه که بشینه به جای اینکه با تست خودش وراجی کنه و از اینکه امروز چقدر هوا گرمه و تو چقدر خوشکل شدی امشب حرف بزنه..بشینه و میزای به ظاهر تمیز اینجارو بشمره و از آخر این شمارش بفهمه که این میزا ده تا هستن یا هفت تا پس حتما یک جای کار ایراد داره یا بر عکس اینجا اونجایی نیست که همه فکر میکنن.یکجور خاصی شماره گذاری شده که کسی نفهمه اون یکی میز شمارش چنده تا اینکه همه سرشون به کار خودشون باشه و کسی فضولی نکنه تا ببینه اون آقا کافی من داره چی به خورد شون میده و قراره چقد تیغ بزنه اونم نه تیغ خارجی بلکه تیز تیز اونم بدون اعتراض و از سر کلاس تو کلاس و ضایع نشدن با لپ های قرمز شده بگه هزار تومن هم مال شما برای سرویس خوبتون و بای بای.اونم بگه وای وای چجوری گوششو یا گوشتشو بریدم و باز بگه آخ انگشتم برید و از این جور حرفا دیگه.الانم نشستم زل زدم مثل این صحنه های رمانتیک به دوستم و اونم دستش تو دماغ عمل کرده ی خوش فرمشه و داریم همدیگرو یکم یکم کم کم نگاه میکنیم ببینیم آیا من زودتر میگم تو چقدر ماه موندی یا اون میگه تو چقدر ماه موندی البته ماه که نه ولی فکر کنم لامپ کم مصرف بگم بهتره چون سعی کردم از همه چیز کم مصرف کنم تا زیاد پیر نشم و اونم از همه چیز زیاد مصرف کرده که یکوقت نگن یارو رفت خارج از رده خارج شد و پشت سرش بشینن و خدایی نکرده یکوقت حرفی نزنن یا بزنن.
هم میام حرف بزنم که اون سر صحبت رو باز میکنه..راستیتش میخواستم بهش بگم دلم برات تنگ شده دوستم..میخواستم ببینمت اما نتونستم بین ما یک کوه و یک دریا و یک پل فاصله افتاده میدونم برای همینم هست که برات اس ام اس می فرستم. که اون گفت راستی زن گرفتی .با گفتن همین حرفش برفهای کل کره زمین کلی ریزش کردن.گفتم زرنگ تو چی..گفت مثل اینکه تو ایران رسم شده که هر کی سوال کرد باید جوابشم خودش بگه.خیلی به نظرم این جمله ی کوتاهش فلسفی بود ولی در جواب این سفسطه ی به ظاهر نرم گفتم نه اگه منظورت زرنگیه که اصلا ولی در کل من زن نگرفتم یعنی اصلا زن کجا بود که من بگیرمش یا هر چی که همه میگن بقولی کی به ما زن میده منظورم بود.اونم گفت ولی من ده تا زن گرفتم و همشون خارجی هستن اونم اصل اصل.
گفتم ولی من کپی اصلشم گیرم نیومد.مثل اینکه دلش آروم شد و تا حدودی عقده ی کتک خوردناش تو بچگی رو از من اندازه ی یک قطره پس گرفت. گفت راستی اتومبیل شخصی تو چیه با همین حرفش بود که بازار بورس کلی بالا و پایین شد و به نظر حرف منطقی یا بی منطقی زد و من گفتم شخصی نیست عمومی اونم شلوغ فکر کنم منظورمو گرفت که گفت یعنی چی شلوغ مگه شریکی گرفتی که فهمیدم حسابی مخش شوخی نداره یا در کل تاب داره اونم خالی خالی.گفتم عشقی بابا اتوبوس منظورمه اونم خط شلوغ اونم ایستاده.که گفت ولی من دوتا دارم یعنی یک دونه بنز و یک دونه هم گفت که اسمش خیلی سخت یعنی یکجورایی قیمتشم سخته و در کل کار سختی بهش فکر کردن.در کل فکر کنم منو آورده اینجا تا حسابی خودشو بتکونه یا بترکونه و در کل گرد گیری سالها نبودنشو یکجا اونم روی من بدبخت پیاده کن ه.گفتم که حسابی بچه ی با جنبه ای بود و الانم حسابی بی جنبه شده فاصله ی طبقاتی اون رو خرده بورژوا کرده و منو کیسه بکس اونم حسابی تو خالی از پر و کاه و هر چی که تو اون پارچه ی برزنتی مانند پر میکنن.بعدشم مثل مسابقه ی بیست سوالی ازم پرسید بابات زنده است یا انا الله راجعون شده که گفتم گزینه ی 2 صحیح است و اونم بجای اینکه نمره بده و جایزه گفت خاک سرده که فکر کردم یک لحظه میگه خاک تو سرت که بازم خاک تو خاک اشتباه شد و اصل حرف اصیل بود و اصل اصل بود.گفتم نه اتفاقا جای ما خاکش گرمه و همچین میشینه که ریشتو میزنه و حسابی خلاصه گرم گرم.
همچین گرم گفتگو بودیم که یادمون رفت سفارش بدیم و من پیش دستی کردم و با دست مثل این پولدارا گارسون رو صدای صامت کردم.
یک تیکه چوب برامون آورد اولش فکر کردم حتما میخواد آثار هنری خودش رو نمایش بده که در کل بازم اشتباه کردم و قرار بر این شد که از داخل که نه ولی از اول اون چوب ما دوتا فنجان قهوه ی ترک و فرانسه سفارش بدیم.اینبار من پیش دستی کردم و گفتم راستی پدر و مادر تو زنده هستن که با گفتن این حرف من حسابی سر حال اومد و گفت آره بابا پدرم که زده تو کار انرژی درمانی و مادرم هم زده تو کار یوگا البته کنار کار کارخانه و پرورش قارچ.سریع سر جمع کردم دیدم نه بابا حسابی ایده تو ایده شده و عجب مخی دارن اینا که چقدر به فکر یوگا و انرژی هستن و دمشون بی خطر..آفرین.صد آفرین و حتما یک هزار و سیصد تا آفرین.
گفت بالاخره من نفهمیدم تو آخه با این همه بدبختی که داری یعنی...و شروع کرد بدبختی هامو شمردن و گفت..زن که نداری..بچه هم که نداری..خونه هم که نداری..ماشین شخصی هم که نداری..و باز گفتم اگر میخوای تکمیلشون کنم بزار بقیشو خودم بگم گفتم درسته من یک آدم بدبخت هنرمند هستم که گفت مگه هنوز می نویسی که گفتم نوشتن فقط مسئله اینه که نتونستم کاری کنم که نوشته هایم بشن قوطی یا توی دو جلد حالا نه خیلی شیک و نه خیلی ساده یا بهتره بگم شدن تا حدودی شجره نامه ی من و تا حدودی هم رنجنامه هایم.بخند من بخند یا تو ببین مجانی من جون بکنم اجباری..شدن.راستی تو چکار کردی سوال بعدی من بود که گفت من همشون رو سر و سامون دادم و فرستادمشون خونه ی چاپ.که گفتم بابا تو دیگه کی هستی دست خودتو از پشت بستی.گفت حالا با این اوضاع وخیم روحی و جسمی و کلی عقب ماندگی بازم میگی این کشور رو دوست داری و این همه ازش دفاع میکنی.اینجا بود که گفتم بلند بلند تو ذهنم کجایی قیصر کجایی قیصر تا منفجرش کنم این رو آخه خیلی قضیه ناموسی شده بود.گفتم درسته که من هیچی ندارم و سالهاست به عشق همین مردم کار کردم اما یک وجب از کویرشو به همه دنیا نمیدم.که گفت این شعاره گفت تو که هیچی از این خاک رو که نتونستی خونه کنی واسه خودت تو که هنوز شخصی نداری و عمومی سوار میشی تو که زن نداری بچه نداری حقوق نداری کار از این خاک نصیب تو نشده بنزین نمیزنی ...پول رسیده از خاکتو باید بدی واسه ی استفاده نکردن هات نمیتونی وضع پزشکی جسمی و روحی اون دوندونای بیچارتو که اینجا بود که فهمیدم حسابی دندونای ما رو دید زده و آمارشون رو داره و بین حرفشم گفتم حتما میخوای بگی بیمه نداری یا هزاران زحمت میکشی و همه میگن یارو دیوونه هست یا هزاران کار مثبت میکنی و همه میگن این دیوونه هست گفتم نگاه کن من هیچی ندارم و اصلا مصیبت داره حال من و سینه زن میخواد حالا بگو تو که همه چی داری و فول فول هستی آیا مردم دوستت دارن یا نه گفت ای رفیق بیچاره من تو مردم رو نشناختی و گفت من با همین پول تونستم کاری کنم که بجای اینکه من به ایستم و اونا بگن من دیوونه هستم من بلایی به سرشون آوردم که همه ی اونا بهم میگن آفرین خدا پدرشو بیامرزه و هزار دعای خیر برام میکنن در حالی که من فیلم سرشون پیاده میکنم و هزار تا کار دیگه با همین پول میکنم چون مردم عقلشون تو چشمشونه دوست من. وقتی گفت چکارهایی کرده و با همین پول کثیف محبوبیت بدست آورده و جنایت کرده کلی تو فکر رفتم آخه جنایت فقط این نیست که تو آدم بکشی و بلکه بدتر از کشتن رو برام گفت.خواستم بگم خدایا شکرت که خجالت کشیدم از خودم بی پولی یا پولداری مسئله اینست.به فنجون های سرد شده و قهوه های ماسیده نگاه میکردم فکر کردم فال من مثل سراب و قصه های ناشنیده و فال اون همش پر شکر اما خاک اونم پر از خاک سرد و آدم هایی که چال شدن زیر اون همه شکر و خاک اونقدر به همین موضوع فکر کردم که دیدم شاید حالا ما نه این دنیا رو داشتیم و نه اون دنیا رو ولی حداقل به این نتیجه رسیدیم که دنیا دست کی هست و کی چکار کرده و کی چکار نکرده مثل همین قهوه های سرد که هیچی نه از گرمی اون فهمیدیم و نه از سردیش و ظرفشویی و چاه که قهوه ها رو میخوره حتی سرد سرد.
....داستان کوتاه-دو فنجان قهوه ی سرد......نویسنده-حسام الدین شفیعیان
تیرماه سال 1390
وقتی شیرین و بعد از اون همه سال دیدم باورم نمی شد..خیلی تغییر کرده بود..زیر چشماش چین و چروک نقش بسته بود.
خیلی هم چاق شده بود مگه می شد فراموشش کنم ولی خب رسم روزگاره دیگه زدم به در بی خیالی و یا شایدم پر رویی..
رفتم جلو..سلام کردم بجا نیاورد آخه من خیلی تغییر کرده بودم.بالاخره منو بجا آورد خیلی با دسیپلین صحبت می کرد .
.دیگه اون شیرین شانزده ساله نبود که صحبتاش با کرکر خنده هاش یا گریه هاش همراه می شد.حالا خیلی رسمی و خشک
با من برخورد می کرد.باید حدس می زدم که با برخورد بدون روح اون روبرو می شم حالا یک زن سی ساله شده بود.
ازش سوال کردم که ازدواج کرده یا نه..گفت دوتا بچه هم داره ..رامین و مینا
اتفاقا بعد همین سوال اونم کنجکاو شد تا ببینه
وضعیت من در این مورد چجوریه ..وقتی فهمید هنوز مجردم هم جا خورد و هم خوشحال شد.علت شاد شدنشو نمی دونستم بفهمم.
ازش خواستم تا به یک کافی شاپ بریم..تو همون خیابون یک کافه بود رفتیم و زدیم به قلب گذشته ها..یعنی زمانی که با هم آشنا شدیم.
آخه اونا چند تا خونه بالاتر از ما می شستن.اتفاقی یک روز تو نانوایی با هم برخورد کردیم
هنوز فحشی که به من داده بود رو یادش نرفته..
زل زده بود و ابروهاش و تو هم کرده بود ..یک دستشو به کمرش زده بود
و یک دستش هم نون هاش و بقل زده بود ..مردتیکه دست و پا چلفتی
احمق..بازم مثل همون روز زدیم زیر خنده ..آره همون روزم بعد از اینکه حسابی حالم رو گرفت خندش گرفت.
هیچوقت نمیتونه صد در صد جدی باشه
یعنی اگرم بخواد ادای آدمای جدی رو در بیاره بازم باید بخنده.اصلا یکجورایی از همین اخلاقش بود که خوشم اومد.
از آدمای صد در صد درگیر و سخت گیر الکی بدم میاد اون خودشه بدون هیچگونه اضافات و نقش بازی کردن صاف صاف.
سفارش دو تا قهوه دادم ..شیرین گفت من کاپوچینو می خورم.خندم گرفت ..ولی تو خودم خوردم و به دور ور نگاه انداختم ..
همیشه وقتی از چیزی خندم می گیره باید حواسم رو پرت کنم والا حتما طرف مقابلم میفهمه که به اون خندیدم.
دوباره برگشتیم به گذشته ها من از شیرین دوسال بزرگتر بودم تازه به سن قانونی رسیده بودم و تا می تونستم قانون شکنی می کردم
یک نوع لجبازی با اسم قانون داشتم اصلا بدم می اومد از هر چی پاسبون و آدم هایی که گیر سه پیچ بهم می دادند.
این لجبازی از زمانی شروع شد که 15سال داشتم و تازه به کفتر بازی رو آورده بودم و حسابی هم به کفترام خو گرفته بودم و خیلی
دوسشون داشتم.همه دنیای من خلاصه شده بود تو همون ده تا دونه کفتر..ولی یکی از همسایه ها برای اینکه هیکل چاق و موهای هفت رنگش
رو نبینم ..که اونم زمانی دیدم که با دست هی بهم اشاره میکرد که از بالای پشت بام برم پایین.که یکوقت ماه شب چهارده روئت نشه
و همه یکوقتی نبینن که این ماه چرا اینجوری آفت زده.پاسبون خبر کرد و تمامشون رو بردن ازم تعهد کتبی گرفتن که دیگه کفتر بازی نکنم.
برخورد دوم ما توی کوچه ی اونا بود.از کنارش که رد شدم همینجوری که زیر چشمی منو نگاه میکرد بهش متلک پروندم.
اونم با حاضر جوابی جوابمو داد و چند تا بدترش رو به خودم گفت.یکجورایی کم آورده بودم در مقابل زبون همه فن حریف اون..
شیرین فنجون و نزدیک لبای قلوه ایش می کنه..رد رژلب مسیش روی لبه ی فنجون می مونه.یه نیم نگاهی به من می کنه.. خیره
بهش نگاه می کنم همچین که سرش رو می اندازه پایین و با ناخوناش بازی می کنه.انگاری مثل گذشته ها دیگه دوست نداره زیاد
نگام کنه و مثل وقتایی که زل میزد به من و میگفت برام بخون دلتنگی کنه و منم براش بخونم .حالا دیگه مدام باید صدای زنگ گوشی
خودش رو که مثل پارازیت رشته ی افکارمو بهم می ریزه رو با رد تماس طبیعی کنه.
دیگه لاک قرمز نمی زنه..عاشق رنگ قرمز بود.پولاش و که جمع می کرد می رفت و لاک می خرید.و با چه هیجانی همیشه میگفت
که رفته و چی خریده و از من نظرمو درباره ی رنگش می پرسید که خوشم میاد یا نه..که همیشه میگفتم آره قشنگه.
بابای شیرین راننده کامیون بود..همش تو جاده می رفت و می اومد.مادرش هم خانه داری می کرد.زن خیلی مهربون و نگرانی بود
البته علتش هم برادر شیرین بود که مدام دعوا میکرد و مادر بیچاره که در غیاب پدر باید جواب شاکی های اونو میداد و ازشون رضایت
میگرفت.پدرش هم وقتی که می اومد یا بساط منقل و دودش برپا بود و یا عرق خوریش.یکجورایی تو خودش حال میکرد زیاد با کسی رفت
و آمد نداشت..یا تو جاده بود و همیشه هم که پیش خانوادش بود یا خمار بود و یا با مادر شیرین بحث میکردن و صداشون تا خونه ما میومد.
پدرش هر چی از دهنش در می اومد به زن بیچاره میگفت.برای همینم بعضی موقعا پشت سرش آب نمی ریخت.
هنوز داشت کاپوچینوش و می خورد که با سوال من به سرفه افتاد..ازش پرشیدم که شوهرش چه کاره ی..مکثی کرد و با کمی تعمق من من
کنان گفت راننده کامیون..معلوم بود که داره دروغ میگه.اولین شغلی که به نظرش رسیده بود رو به من گفت.البته هنوز این خصلتش رو از دست
نداده که اگه تو دلش غم وغصه ای باشه باید حتما با گریه کردن همراهش کنه و خودش رو تخلیه روحی کنه..گفت شوهرش اعتیاد به مواد مخدر داره
اونم شیشه و باز زد زیر گریه و با گوشه ی دستمال اشکای سیاه شده ای که انگار دنبال بهانه ای بودن تا سد رو بشکنن و مثل سیل سرازیر بشن رو
پاک میکرد.از اینکه مدام به بهانه های مختلف اونو میزده و ازش میخواسته به خاطر اون لعنتی تن به خواسته های کثیف اون بده.
اینجاش یکجورایی من هم کنترل خودمو
از دست دادم و اشکامو غافلگیر کردم و زود پاکشون کردم ولی شیرین فهمید
و سرش رو دوباره پایین انداخت منم با خیال راحت
راهشون رو باز کردم و قطره قطره که میخواستن زیاد بشن با دستمال خشکشون میکردمو انگار نه انگار که منم دارم با اون میشکنم
و نگاه هایی که دیگه حوصله ای برای عاشقی نداشتن.و در غم فرو رفته و به زمین و فنجان دوخته شده بودند.
و اینکه بالاخره با هزار مصیبت و بدبختی تونسته با پول راضی کنه شوهرش رو که طلاقش بده البته با پول یک پسر مایه دار
که عاشقش شده بوده.و البته اینکه بعد از مدتی سوءاستفاده و قول دادن های الکی که برای ازدواج داده زیر همه چیز زده و شیرین و ول کرده.
همیشه روز آخری که بی خبر گذاشتن و رفتن از جلوی چشمام مثل یک کابوس رد میشه مثل یک فیلم کوتاه.به خاطر دعوای برادر شیرین و
فرار کردن از دست شاکی ها و پدری که انگار نه انگار که خانواده ای داره مثل اینکه تو شهر دیگه یک زنی رو صیغه کرده بوده و بی خیال
اینا شده بوده و گاهی که خیلی دلش میسوخته خرجی میفرستاده.
از کافی شاپ اومدیم بیرون ..شیرین روژش و در آورده و دوباره به لبهاش کشید ..
از من خداحافظی کردو کنار خیابون ایستاد.به اولین کوچه
که رسیدم به یاد گذشته ها از پشت دیوار نگاش کردم.چند ماشین جلوش توقف کردن
بالاخره سوار یک 206شد.راننده دور زد من همچنان
شاهد دور شدن ماشینی بودم که شیرین و از من دور می کرد دور دور برای همیشه.
نویسنده-حسام الدین شفیعیان
اتاق روبروی پله ها . و خانه ای که دیگر نیست خانه. یک سفره طرح دار دوغ نعناع و ظرفی سفالی و
یک دیس کشک بادمجان نعناع و ترخون ماست چکیده نون سنگک..عمو برکت ا...
بی بی گلبانو .رضا سبیل. لقمه پشت لقمه و دوغ..لیوان پشت لیوان..نون سنگک سفید می شود خورده
می شود .صحبت از یک لقمه ی حلال و مثال عمو که دیوارها گواهی می دهند و مثال حسن الافو لقمه ی حروم
و حالا این همه سال گذشته؟بی بی گلبانو که نیست آب شده رفته زیر خاک.عمو برکت ا...هم که دیوونه شد و سر به کوه
و قبرستون گذاشت.رضا سبیلم که این همه با همون لقبش پز می داد آخریا قرطی شده بود و بی خیال همون پشت لبیاش...
وقتی هم که رفت خارج از کشور و دیگه هم انگار که اصلا نه مال اینجا بوده و نه کسی رو می شناخته دیگه خبری ازش
خیلی سال که ندارم و نه می خوام داشته باشم.
......................******************.....................
اتاق روبروی پله ها .پیتزا فروشی.و اون اتاق..انبار سس و جعبه نوشابه.
چند میز و نیمکت..جای سفره رو میزه درست همونجا میز شماره 17.من فیلم اون خانه همون خانه ای که نیست رو دارم
حالا هم که اون قدیمیه نیست همون که فروختمش و جاش چند کتاب درسی و چند جور وسیله دیگه خریدم و حالا یک سی دی
تمام اون خاطره ها رو زنده می کنه واسم. فقط باید نگاه کنی و از بهم خوردن لبهای آدم های اون خونه که توش بودی و می دونی
اون لبا ی صامت چی و برای کی و روبروی چی حرفها زدن و فکر می کردن که همون چی روبرویی مثل این چی که دست
منه خیلی هم با هم فرق ندارن مگر تنها فرقش ضبط کردن همون حرفها باشه که حالا اون لبها نیست و من هستم و همین چی که دستمه
خاموشی و بی صدایی آدمک هایی که روبروی هم نشستن و در همون خانه با هم پچ پچ می کنن و فکر می کنن که چقدر این جایی که اومدن
قشنگه و حالا هیچکی به اون اتاق رو بروی پله ها توجهی نمی کنه همون اتاقی که برای من خیلی قشنگه و یاد آور تنهایی ها فریاد زدن ها و خاموشی های منه
خداحافظ خانه ..خداحافظ اتاق روبروی پله ها..خداحافظ.
داستان کوتاه-دوربین خاموش-نویسنده***حسام الدین شفیعیان***
1387
امروز همگی رفتیم پارک..خیلی خوش گذشت.جاتون خالی دایی رمضون کلی تاب بازی کرد..انگاری هوای بچگیاشو کرده بود.عمه سارا هم کتلت پخته بود..مثل همیشه خوشمزه بود.عمو محمود و عمه ریحانه هم آمده بودند..پژو405خریدند 206 داشتن که یادتان است فروختنش.به هر حال راضی هستن از این یکی البته شما فکر کنم از آریاشون یادتونه که تبدیل شد به پیکانو بعدشم آردیو..206..بعد هم که این یکی ولی دل خوشی از زندگیشون ندارن همش احساس می کنن یک چیزی کم دارن.منظورم عمو محمود و مژگان خانم است نه لیلا اون بیچاره که عادت کرده میگه من زن دوم عموت هستمو مژگانسوگلی به هر حال پدربزرگ عزیز ..عمو محموده دیگه .عمه ریحانه هم که طلاق گرفته خبر داشتید می دونم ولی خواستم بی خبرتون نزارم.منم شدم خبرچین شما دیگه..بی جیره و مواجب به هر حال مخلصیم.بابام هم حال روز خوشی نداره بر شکست کرده افسردگی هم که شده بلای جونش.مامان هم می سوزهو می سازه چاره ای نداره بیچاره.
این روزها غذاهای تکراری شده عادتم نرفتن به بیرون ..و...غصه نخورید درست میشه خدا بزرگه ولی دل من چی آخه کوچیکه از جهازم که نمیگم چون جای ماتم و غصه داره به هر حال تو این موقعیت که قراره یک ماه دیگه برم سر خونم شده فکرم فقط جهاز همین.
مامانم که بیچاره همه درو زده هر کاری که فکرشو بکنید به همه رو انداخته ولی کو دری که بروش باز بشه همه قفل زدن به دلاشون.
به هر حال آخرین امیدمون بعد از خدا شما هستید..ببخشید از اینکه شمارو ناراحت کردم..امیدوارم حالتون روز به روز بهتر بشه قربان شما./پرستو/
...
سلام پرستوی عزیزم نوه ی گلم حسابی ناراحتم کردی می دونی که من نمی تونم غصه ی تو رو ببینمو هیچی نگم از وقتی با مصطفی اومدم اینجا تنها غربت نیست که شده مشکلم..دلم بدجوری هوای شما رو کرده مخصوصا تو که مونسو همدم من بعد از اون خدابیامرز شده بودی نوه ی عزیزم بزودی برمی گردم نگران نباش همه چیز درست میشه خیالت راحت باشه فکرای بدو بریز دور مثبت فکر کردن خیلی بهتره امتحان کن دخترم شیمی درمانی هم دیگه جواب نمیده میگن باید برگردم ایرانو همونجا بقولی بمیرم شایدم قسمت نشد ببینمت به هر حال بازم میگم مثبت فکر کن چون من تازگی ها منفی بافی میکنم خوبم نیست ..دلم برات تنگ شده به امید دیدار.
پدربزرگت شریف
......................
آلمان 7/2004
..
باورم نمیشه دیگه نیستی ولی عادتم شده..امروز این نامه رو می نویسم برات مهم نیست که به دستت نمیرسه ولی بدجور دلم آروم میگره.آخه خیلی وقته که با کسی درددل نکردم حتی با قاسم مرد زندگیم.برنگشتی عروسیمو ببینی..برنگشتی تا خیلی چیزا رو ببینی ولی مهم نیست چون جالب نیستن منم یکجورایی با همون جهاز نیمه کاره رفتم خونه ی بخت.
نبودی ببینی شده بود ماتم خونه همگیشون می خواستن یجورایی به همه بگن که من اشتباه کردم که به حرف شما عمل کردم آخه اگه به حرف اونا بود که باید تا سال صبر میکردم.
سفیدو سیاه پوشیدنشون شده بود مایع خنده آخه همگیشون با هم ..خیلی بامزه بود.
زندگیمو دوست دارم همینطور قاسمو مثبت فکر می کنم مثبت مثل شما منفی بافی هم نمیکنم.امروز واسش قیمه درست کردم خیلی دوست داره.بابا هم رفته سرکار جدیدش مغازه دوستش کار میکنه الکتریکی.مامان هم راضی به نظر میرسه.
راستی عمو محمود پژوشو فروختو یک ماکسیما خرید خیلی راضی تر به نظر میرسه فکر کنم ماشین رویاهاشو خریده چون کلی همیشه شارژه .عمه ریحانه هم از ایران رفت.برای ادامه تحصیل میخواد دکتراشو اونور بگیره.دایی رمضون چی بگم از دست دایی رمضون شده دیوونه امروز یه سازی میزنه فردا با یکی دیگه کوک میشه.
به هر حال اینجوریه دیگه یه بار میگه عاشق شده یه بار میگه بدش میاد از زنها و خلاصه هر روز یه جورایی حال میکنه.امیدوارم وقتی این نامه بدستتون میرسه خوشحالتون کنه میدونم روحتون شاد میشه چون میخوام رو همین سفیدی که نمیزاره شما رو ببینم بزارمو برم.
/پرستو/
1389
صدای باز و بسته شدن در شاید یک روزی بالاخره اون پیداش بشه اون که من منتظرش هستم در تخیلاتم
به یاد صورتش می افتم چشمانش خیلی وحشت آور است.مخصوصا وقتی بهت زل می زنه..انگار که عدسی
و قرنیه چشمش داره از جا در می یاد دستاش هم خیلی زمخته از همه بدتر کله اش است مثل یک توپ بسکتبال
می مونه اون یک دختره نه اصلا یک پسره شاید هم یک قورباغه است ولی هر چی هست خوشکله اصلا مگه
یک قورباغه خوشکل شایدم اون یک پیوندی با طاووس داره که خوشکل شده..ولش..اصلا از عشقش می یام بیرون
می رم و پنجره رو باز می کنم امروز خیلی روز خوبیه واقعا مخم به کار افتاده حالا باید استفاده کنم باید تا جاداره
فکر کنم به به چه هوایی چه درختای زیبایی چه صدایی داره اون بلبله چقد جیک جیک می کنه اصلا حالم ازش بهم خورد..اون گنجشکه
از همه بهتر می خونه چه..چهچهی می زنه.نگاه کن اون درخت رو مثل درخت کریسمس می مونه بابانوئل رو نگاه چه لباس نارنجی
قشنگی پوشیده داره کنار درخت رو جارو می زنه حتما امسال هر کی کادو بخواد باید یک فصل با اون چوب کتک بخوره..
برم توحیاط یک چرخی بزنم چرا این درو بستن مامان..بابا بخدا نمی خوام برم که دختربازی دیگه از اون قرص ها هم نمی خورم
فقط می خوام برم کله اون بلبله و گنجشکه که اونقدر زیبا می خونند و بکنم می خوام جاسویچی درست کنم اگه باز نکنید به در و
دیوار می پرم ها بازکنیددیگه..من چقداحمقم این در که بازه من چقدر الکی داد می زنم ولش کن اصلا یک سی دی می زارم حالشو می برم
چرا دستگاه ضبط سرجاش نیست حتما کار این دختره عقده ایه حالا خوبه من فقط سرشو شکستم نگاه کن چی لج کرده هم در اتاقمو
بسته هم وسایلمو برداشته اینا خیلی آنتیکن اصلا آخر فسیلن یک تومن پول خورده بود اصلا مهم نیست بی خیالی طی می کنم باباجون
که بیاد می گم یکی بهترشو بخره یادش بخیر دوره دبیرستان چه صفایی داشت اون دوستم رضا واقعا که پسر گلی بود چقدر هی بیخ گوش من گفت
با منوچهر راه نرو چقد تو درسا کمکم می کرد با اون منوچهر هم که همیشه یا پی سیگار یا سی دی یا قرص بودم اصلا مهم نیست چون اگه الان
هردوتاشون اینجا بودند هر دوتاشونو تکه تکه می کردمو باهاش سالاد درست می کردمومی خوردم چی می شد سالاد بچه مثبت با بچه منفی
ویتامینش هم می شود O+وO-اون پسره رضا که فقط یاد داشت نصیحت کنه همش هم حرفای خوب می زد اونقدر از من درس سوال کرد
که من قاطی کردم باز دم منوچهر رو گرم یک پا انرژی مثبت بود پر از هیجان و نوآوری واقعا تو کارای خلاف دانشمندی بود هر روز
یک اختراع جدید می کرد مامان..بابا درو باز کنید داره ساعت یک می شه ها الان مدرسه ها تعطیل می شن می رندها..وای خدا ی من
نگاه کنچه اتومبیل قشنگی در خونه ما پارک کرد شبیه آمبولانسه اون دونفر که ازش پیاده شدن چقدر مثل فیلما می مونند
لباساشونو با هم ست کردن هر دوشون لباس یکدست آبی پوشیدند واستا براشون یک هدیه بفرستم آقا..آقا اینجارو نگاه کنید اینم آب دهن
من یادگاری برای شما..وای خدای من دارند در خونه ما رو می زنند الانه که بیاند حسابمو برسند بهتره از این بالا بپرم ارتفاعی نداره..
وای خدای من مثل اینکه من مردم نگاه کن چطوری سرم به کف آسفالت له شده کجا می برید منو بابا با هاتون شوخی کردم جنب ندارید مامان..بابا
کجایید که دارند پسرتون رو می برند.
داستان کوتاه-مغز متفکر-نویسنده-حسام الدین شفیعیان
1385