/فصلها فرقی نکردند.../
بهار پشت دشتی اشک میریخت
زمستان بود بهار کوچ کرده بود
تا رسید فصل بهار و زمستان کوچ گرفت
زمستان جایی بود برای یاد سرمای رفته
بهار جایی بود برای اشک پائیز
پائیز برگ ریزان میشد
درخت تمام خاطراتش را میریخت
و تابستان با همه گرمایش چند خاطره میشد
میان همه فصلها غروب بود
میان همه غروب ها سرما بود
میان همه طلوع ها بهار بود
اما هیچکسی نگفت چگونه بود
همه منتظر فصلها نمیشدن
انگار همهمه گم شدن ها بود
دگر چهار فصلها رسیدن نمیکنند
میایند و میروند
کاش مثل کودکی دریا به چشممان میامد
کاش مثل کودکی بهار زیبا بود
انگار دل خوش هست که زیبایی میافریند
میان غوغای زندگی گم شده ایم...
حسام الدین شفیعیان
/چند فصل بهار زندگی/
کودکی گریه کرد باران شد
نوجوانی در پی طوفان شد
در میانسالی همی دانش گرفت
بر زپیری هم زآن شادان گرفت
ماحصل چند فصل را گفتم بخوان
این ده و بیستو زشصتو هفتاد گرفت
ماه زنو بودو همان ماه میشدش
گرمی خورشید فروزان میشدش
گر زهر فصلی گذر کرد از همی
یاد ایام بود که طوفان میشدش
حسام الدین شفیعیان
ماضی بعید درون فعل حال از قدیم
فعل حال شکسته فعل ماضی گذشته درون قاب خورده تاب
چند اپیزود فصل زندگی نقطه
متینگ عصرانه درون خود کلمات
درون کلمات جمع خود درون خود درون کلمات
عصر پست مدرن عصر پسامدرن شهری درون مدرنیته از کهن زدگی
چند فلاش بک کات درون قاب عکس درون خود درون برون از درون خود
هجایای کشیده درون پرتاب از کلمه کشیده بر کلمات خود را درون هجایا کشیده درون جملات
شهر فکری وخامت سوالات در درون جواب فکری
فکرهای درون جهان فکری خود برون از درون سوالات جواب های درون سوالات فکری
جدول خود حل کرده درون جدول حل نشده درون جدول ها مربع مستطیل متساوی از معادلات فکر زده
صد به صد و صد به چند سوال یک سوال درون مستطیل خطوط عمودی افقی
جدول ها را کنار بگذارید شعر خوانا درون فکر درون تفکر برای پازلی که قطعه ای گمشده درون پیدایی که حل میکند فکر را
حسام الدین شفیعیان
متروی زندگی ایستگاه خاطرات
کودکی درون کوپه باز قصه ای برای انشای آدمها
آدمها ساز درون خود کودک درون مشق نانوشته خود
حرفی نمانده برای نوشتن جز نقطه های سکوت مشق های پر از غلط یا درست تاخورده درون قفس
بند قفس درون آدم آدمک ها درون انشاء مشق های مرتب خط خورده آرزوهای خاک خورده
سوتی زد قطار اینجا ایستگاه شلوغی نیست شهر خوابیده در نوری درون اتاقک ها
حسام الدین شفیعیان
دریا شب شعری به وسعت ساحل دارد
درون ساحل آدمک ها شعری برای دریا دارند
دریا درون خود قایق و صخره موج دارد
میان تاری گمشده نت هایش فالش فالش های مکرر دارد
دریا روی نت آرام خود پلکان پلکان تا ساحل ترانه ای برای آدمک های ساحل نشین دارد
روی سمفونی فریاد سه تاری تار تار درون را فریاد به درون ساز به درون دریا دارد
حسام الدین شفیعیان