به ما که رسید همه چیز وارونه شد زندگی توقف ممنوعه شد به ما که رسید همه ایست کردند هر چه نوستالوژی بود یخ کرده بود به ما که رسید زرو اسبش دپرس شده بود کازابلانکا چیه بعد ظهر سگی شده بود به ما که رسید کلاغ قصهها پورشه سوار شده بود دیگر خانه نمیرسید برود، وقتش پر شده بود به ما که رسید دنیا چپکی شده بود اصلا شعر هم...
برای قصیده ها تنهایی برای شعر من کنج اتاقی کلماتی بارانی قصه از کاشتن بذری آغاز شد منو شبو شعرو قصیده طوفانی .. مثال عصر رنسانسی یک قصیده اساسی یک شعر تانک تانک قلم تانک اسباب بازی یک عروسک خیمه شب بازی وای چه مدل برندو عطر انگار تاریخ وسواسی شعرم را تن قصیده باز نشده تنگ کنار عطر وری وری ورساچی موتسارت گوش میکنی یا...
منو قصه های تنهایی منو بارونو شبو قصیده های طوفانی شعری که زنگ آهن گرفته در دل فکرم میان خورشیدو ماهو ستاره دریایی ستاره رخ در دریا گرفته بود سایه ای درون دریا جا گرفته بود قاب عکس ماه و دریا را میان نیمه شب های تنهایی حسام الدین شفیعیان دریایی به وسعت خیال آرزوها جایی در قلب تنهایی آرزوها میان یک خواب بلند و کوتاه...
قایق ها در مسیر تندباد زندگی روی موج های متلاطم بر کارناوال زندگی شوریدگی های زندگی طرح پنچره ای باران زده بر زندگی Hesamshafieian /گذراز گذرست/ زان دگر از این دگر از خود گذرست زین چرخو فلک در گذرست این برگ زتاریخ دفتری کهنست شعر در کاغذ قلبت هنرست در فکر تو اندیشه از خود گذرست در قلب بماند آنچه از قلب آمد این شعر...
ای شهر برخاسته از قصیده میشوی برخاسته در بلندی رمیده میشوی نگاه کن جایی زندگی هست ای زندگی جای خود چه قصیده میشوی سطر سطر خود را درون شهر میریزی پازل شهر را باران تازه ای میشوی دفتر زندگی چند برگست شاید تاریخ تنومند را برگ زده میشوی جایی در شعرو ادبیات هم ابیات تازه ای نوبه نو تازه میشوی خارو و گل باغچه سرما زده...
شاخه های بهار درختان بهاری و گلفشانی فصل پاییزی یا زمستانی یا تابستانی که فصلی دگر دارد نغمه خود را به فصل ها بدهیم بهار هم شکرانه شکوفه ها میشود تابان خورشید و خورشید تابان در آسمان شعله سرکش در پرتو هایی درخشان ستوده باد فصلی نو در رویش قفس بند کلمه شعر میشود قفس قفس بند بند شعر من حرف میشود موج تکاندن زخود صخره شکن...
/سکوت نهنگ ها/ قدم هایتان را آهسته بردارید آدمها ساحل سکوتی عمیق دارد کمی برایشان ساز بزنید دیگر نهنگ هابیدار نمیشوند سکوت کنید آدمها نهنگ هاخوابیده اند حسام الدین شفیعیان بگذار سرنوشت بازی بدهد با ما سر ناسزا گداری بدهد این خط بلند پیشانی من غم بسته با حرف تو از دل من خسته بگذار پرنده ها پرواز بکنند شاید زمستان قصه...
روی دیوار شهر نوشته بودم از غمها چراغ قرمزی که میبرد زندگی را تا فردا میان چند رد شدن از کودک گلفروش که میزد ساز غمهایش را برای چراغی از رنگهای دگر چتر بهانه ای بود برای خیس نشدن اینجا باران دلتنگی هاست حسام الدین شفیعیان /رود و دریا/ در مسیر رود بود سنگلاخ ها رود زصخره زدو شد سیلاب ها آرزویش به دریا رسیدن میرفت در...
/آدمک و مترسک/ ای مزرعه از خواب بلند شو دهقان فداکار زخواب بلند شو شهر چوبین نشود ای حقیقت زرخ خورشید بلند شو بذر خوبی کمی کاشتنم حرفی شد ای گندم از گنمدزار بلند شو مترسک قصه آدم شد کشاورز بهر درو کردن با داس بلند شو شالیزار یعنی روییدن ای مرد کهن بار دگر باز بلند شو خواب مترسک ندارد حرفی از آدمک قصه های توی مترسک...
برای استخوان های شمرده ام شکستن میبافند برای خودم نسخه شمرده میپیچانند برای لحظاتم غم میبافند برای دقایقم خلوت سرد این تن نحیف دگر از شکستن باکی ندارد این شکستن تن را من هر روز دیده ام دگر چه بشکند دگر چه خورد شود دگر چه بشود دگر چه و دگر چه ها من اینگونه میدانم و تو چگونه میدانی ... باز کجای قصه ی خواب گرفته نور...
هنرمند دوره میگردد دوره گردی نوازنده معنویت سقوط میکند در یخ زدگی تاریخ انسان گرسنه در فکر فردای خود آهن زنگ گرفته در شهر برج های جهانی اینجا یک از ده شباهت گردش متفاوت منظومه نه شمسی نه قمریست اینجا فصل سرد افتادن همه در زمین یا در نگاه خیره به گوشه ها و درون پیله خود هست ... جهان درون خود رفتن ها جهان در خود مردن ها...
زمین بادبادکی رنگی هست که پایین آن پر پرواز شمع پروانه رنگین است زمین دورگرد جاذبه فتادن یک سیب درون سانحه ی شیب سقوط تاریخست ... برایم شمع روشن کن گاهی جایی کناری کناری گوشه ای دخمه ای تنهایی اینجا فصل سرد پائیزست من درختان آن و فتادن برگ پاییز جدول آن جدول ها کنار هم خالی از برگ میشوند جایی در شیب منحنی زمین ... شعر...