بلاگ 19
بلاگ 19

بلاگ 19

/شهری در دل قصه/

قصه شب غزلی از صبح داشت

زان پس صبح طلوعی دگری را میداشت

زان زپس روز زنو از روزی

روزی از روز دگر از روزی

بود شهری در دل قصه دگر

قصه های زین پسو غصه دگر

ماه در آینه خورشید میشد

خورشید فلک را دور گردان میشد

زان زروزی زبعد از روزی

شبو شبهای دگر آمدو رفت

قصه آمدنو رفتن ما اینگونه

بر چرخ فلک قصه همی گردش نو

زین پسو پس زفردایو زفرداها دگر از روزگار

نقطه همی زسطر جمله همی سطر به سطر نو میشد

نو زپس روز دگر دیروز بود

ماضی از بعید خود حال میشد

قصه شب چو خوانا میشد

در پس روز دگر روز دگر سطر به سطر شعر میشد

شاعرانه در دل قصه تپید نوری نو

نور از قصه همی نو میشد

شعر از واژه دگر بارش بارانی شد

قصه در رنگین کمان شور میشد

شور خود واژه روشنایی از نور میشد

آخر نقطه سر خط چو شعر نو میشد

حسام الدین شفیعیان

کوزه از چه طرح عالی میداشت

شعر را کوزه گری خواست که طرحش بزند

دور دور به دستان هنرمند خودش طرح بزند

خواست شعر را به  دستش درون کوزه حرف بزند

حرف زد درون کوزه نه برون آن طرح زد

گلهای بنفشه و سنبلو آفتابگردان  برونش چه زیبا مینگشت

کوزه گر غم خود را به کوزه چه زیبا میزد

انگار تمام ساعت همان طرح زدن

خواب کوزه زطرحش برون شعر زدن

دیدم که هنر طرح زدرون خود تنهایی گذاشت

کوزه بشکستو بماند تشنگی روح غزل

غزل از روح خود از جمله همی حرف میداشت

با دل غمزده گاهی صنوبر حرف میداشت

پیچکی روی کوزه زدو طرح زعالی میداشت

کاش کوزه گر غم شعر مرا هم میکاشت

شاعر-حسام الدین شفیعیان

/خورشید هدایت/

/خورشید هدایت/

ای چشمه خورشید هدایت

در سپر از دوران  تاریخ هدایت

بر بر هدف در بر امید  چو خورشید

ماهو ستاره همه در  عشق چو جوشید

شعر از کلمات حرف چو باران شود آری

این هست نهال بذر تنومند صداقت

راستی در بر تعالی متعالی

هر کسی که دارد بر خود جوشش چو عالی

کوشیدنو جوشش همه در راه  بذر حمایت

حامی بر کل افلاک و کهکشانها و  جلال  درستی

از بر درستی بدر آید درستی در بر درست زیستن از خوب شدن هست

چون عشق بورزی نهال همان را به درویی درون خود از خود دیگری از آن بجویی

شعرم اگر از بر هدف در درستی جوشش بر آید هدف از راه درستی

حسام الدین شفیعیان

/شمع و شمع ها/

/شمع و شمع ها/

آتش در دل پروانه زدن
چون شمع به روی گلو گردش ایام زدن
شمع دوریست که پروانه بگردد گرد آن
جمع شمعی که سوی جانانه زدن
ماحصل نقطه پرگار جهانیم
خوش آنکه پرگارش دور خوبی بر جهان متبلور زدن
چه تبلور الماس که در دل دیگران خوبی برای دل جانانه زدن


حسام الدین شفیعیان

/ابرهای سفیدو سیاه/

/ابرهای سفیدو سیاه/

زان شکن از قفس خود زبی قفسی زخود برون

برون نما از خود ز فکر تو که گیرد جهان برون

برون نما شکسته از قفسی که خود کنی زآن برون

با خود شکن

شکن زخود زخود برون

برون نما زلاک خود زحالت به سستی ات زجان خود

طلب شکن

طلب شکن ز خود شکن

طلب بکن زخود که از خودی که میبرد تو را

مدارا میکنی با جان خویشتن که او وانگه برد در حال خویشتن

زحال خود زفکر نما

زفکر خود زمرگ نما

زمرگ زجان که میبرد زحال خود زجان نما

که جان تو مکدر است زاین جهان جهان بساز

به حرف خود زبوته ای که خشک شده طبیعتی دگر بساز

طبیب حال خود بشو که حال دیگران شوی

زبهتر از زقبل آن زبعد آن که جان شوی

زمردگی نمانده بر زمین که زمان شکن زخود شکن زخود برون زغار فکر زحال بعد به من که میرسی 

زحال من زبعد من زقبل من زحال زیرو بم زمن مشو برای مردمی زبد زخوب شو ای همی زخود

زخود بساز که دیگری زآن بسازد از تویی

نه آن مشو که بدتری شود زبعد تو زبد زبد زدن به خوب بزن به جانخود قلم بزن

زفکر خود شکر بزن قهوه ی تلخ خود به زندگی مزن که میزند زحال خود به حال دیگری زبد زدن زفعل حال که ماضی زقبل آن زبد شدن به بهتری که میشود سخن شکن زبدترو سخن ببر زبهتری

محال نیست که آرزو به جان فکر زده خیال خیال بکن که میشود زحال تو زبهتری

زآن عمل زآن که میشود زبعد خود گذاشتن چو فکر نیکو بهتری

نهان نمیشود جهان ز ابرهای تارو مه

ببار که باران تو شود رنگین کمان بهتری

حسام الدین شفیعیان