تمام غم هایم را مداد شکست
تمام دردهایم را مداد شکست
تمام زجرهایم را مداد شکست
شاید تا دقایق آخر زندگی هم باز مداد بارها و بارها بشکند
این قصه زجر توپ گرد تمامی ندارد
شاید باور به بعد آن خاک گرفته هست
...
هیچ اتفاقی که بتواند تغییر دهد نمیفتد
سکوت شاید لبخند بعدها بشود
چون سکوت نامشخص میکند تعیین را
شاید چه کسی میداند چه قرار هست اتفاق بیفتد
و خدا میخندد و تکلم میکند چه آیه زیبایی هست این اتفاق
شاید این اتفاق تمام کننده رازها بشود
اما چه کسی میداند این تکلم چیست
و چه کسی میتواند بفهمد چه اتفاقی میفتد
وقتی جسم هست نیست و وقتی هست نیست
من آنچه میبینم را میگویم و خط بطلان را بر خدا میزنند
چه بطلانی شاید دیده ها هم فرق دارد شاید کتابی دگر را در خیال باور دارند
شاید اصلان حرف و احوال و ندیدن یک هم در دیدن همه هست
شاید خوابیده ایم شاید قصه خواب هست شاید قصه بیداری هست
و چه ماتمی دارد باور به اینکه چه اتقاقی میفتد
انتظار کشیدم را در قاب آینه دیده ام
چه انتظار سختی هست
شاید نان در همین انتظار هست
شاید سالیان ها بعد کسی از معنویت حرف نزند
شاید هم بزند شاید هم سالیان بعد باشد یا نباشد
همه اینها را چه کسی میداند
معنی واحد را معنی زنجیره را معنی درون ماهیت سخت را
ماهیت نور را ماهیت غیر آن را
فلسفه هم میماند کتاب میگوید دیدگان میبیند
اما همه آن چه میشود
آیا زمانبندی درون خود زمان حال هست
آیا زمان در خود شکسته هست
چه کسی میداند معنی انتظار را
جز یک اتفاق مهم را
انتظار مهم اتفاق مهم
آیا آن هم فرا زمینی تصور میشود
شاید آن یک بلند شود
شاید هر چه در هرم نباشد بلند بشود
اگر چشم که باز شود نه آنهایی بمانند نه زوری بماند
جز خود آن اشخاص
این یک شعر ساده نیست این یک راز پنهان نهفته در شعرست

خط خط دلت دل تکانی بتکان
از بهر دلت دل تکانی بتکان
از واژه تکان چند حروف دیگر
با نقطه تو هم نقطه خوانی بتکان
گر نکته بدانی نکته دانی بتکان
بر شعر کمی شور فشانی بدوان
چون دانسته زحرفو حروفی دیگر
از ف تو فعلی دگرو فعل تکانی بتکان
حسام الدین شفیعیان
بتکان خود را مترسک درون قصه ها
کلاغ ها با تمام غار غار خود برای نوک زدن به مزرعه مترسک ها را دوست ندارند
درختان نوک زده مترسک نوک زده میوه هبوط کخ زده
گندم زار درون مترسک پر از خالی درون لباسکی چوبی
خواب نداشته چوب و کلاغی که برای مترسک هم صدای صدا زدن میکند
چشمانت را باز کن کلاغ مترسک خوابیده در چوب تراش آن قصه طولانی مزرعه ای خواب زده دارد
حسام الدین شفیعیان
میان خلوتیان شمع شعری میشویم
شمع شعر را درون شعر شهری میشویم
شب های یخ زده قصه های تلخ زده
قهوه ای که نه قهوه ای نه سیاه تاریک
فنجون ترک زده شعر درون خود یخ زده
سیاره گرد اما درون خود یخ زده
توپ سیاره ای زمینی برای شعری که درون خود گل را خار زده
حسام الدین شفیعیان
دریا شب شعری به وسعت ساحل دارد
درون ساحل آدمک ها شعری برای دریا دارند
دریا درون خود قایق و صخره موج دارد
میان تاری گمشده نت هایش فالش فالش های مکرر دارد
دریا روی نت آرام خود پلکان پلکان تا ساحل ترانه ای برای آدمک های ساحل نشین دارد
روی سمفونی فریاد سه تاری تار تار درون را فریاد به درون ساز به درون دریا دارد
حسام الدین شفیعیان
متروی زندگی ایستگاه خاطرات
کودکی درون کوپه باز قصه ای برای انشای آدمها
آدمها ساز درون خود کودک درون مشق نانوشته خود
حرفی نمانده برای نوشتن جز نقطه های سکوت مشق های پر از غلط یا درست تاخورده درون قفس
بند قفس درون آدم آدمک ها درون انشاء مشق های مرتب خط خورده آرزوهای خاک خورده
سوتی زد قطار اینجا ایستگاه شلوغی نیست شهر خوابیده در نوری درون اتاقک ها
حسام الدین شفیعیان
ماضی بعید درون فعل حال از قدیم
فعل حال شکسته فعل ماضی گذشته درون قاب خورده تاب
چند اپیزود فصل زندگی نقطه
متینگ عصرانه درون خود کلمات
درون کلمات جمع خود درون خود درون کلمات
عصر پست مدرن عصر پسامدرن شهری درون مدرنیته از کهن زدگی
چند فلاش بک کات درون قاب عکس درون خود درون برون از درون خود
هجایای کشیده درون پرتاب از کلمه کشیده بر کلمات خود را درون هجایا کشیده درون جملات
شهر فکری وخامت سوالات در درون جواب فکری
فکرهای درون جهان فکری خود برون از درون سوالات جواب های درون سوالات فکری
جدول خود حل کرده درون جدول حل نشده درون جدول ها مربع مستطیل متساوی از معادلات فکر زده
صد به صد و صد به چند سوال یک سوال درون مستطیل خطوط عمودی افقی
جدول ها را کنار بگذارید شعر خوانا درون فکر درون تفکر برای پازلی که قطعه ای گمشده درون پیدایی که حل میکند فکر را
حسام الدین شفیعیان
