بلاگ 19
بلاگ 19

بلاگ 19

حسام الدین شفیعیان-شعر17

موج میفشاند دریا میزند صخره میخورد

دریا ساحلی دارد که فانوسکی شب برده در خود آن را

میان تلاطم دریا موج میفشاند و درون خود سکوت هست تابوت درون آب

تار میزند بر ان سمفونی جنگ اما صلح درونش سفید برده تابوت را

دریا موج میخورد و تابوت میفتد درون اعماق آب بردگی ساحلی که میخورد تابوت را

نقطه صفر دریا ساحل شنی هست اینجا  درون تابوت گل میندازند و آنجا درون تابوت آب

تابوت خالی گل را آب میدهد و مرده را جان اگر یقین در آن ریشه گیرد

شهر در نگاه ستاره ها چراغ قرمزست

آسمان با تمام ستاره ها یش شب چراغ شهری بر بلندای آسمانست

چه دلگیرست وقتی ستاره ای می افتد

انگار تمام ستاره ها برای مهتابست

نگران مباش اینجا شب هایش هم فالش میزند درون تپیدن خود

برای سروده ای که میبرد دلتنگی زمین را

برای قصیده ها تنهایی

برای شعر من کنج اتاقی کلماتی بارانی

قصه از کاشتن بذری آغاز شد

منو شبو شعرو قصیده طوفانی

حسام الدین شفیعیان

دقایق  سکوت انگیز زمین

جایی در  سمفونی زمان

جایی در  نت های کمان

جایی در فالش شدن نهان

گاهی در  دو دو می های نهال

نهال بر گیاه و بذر  جهان

جهان بذرو درو در اعمال عیان

حسام الدین شفیعیان

شاعر خواب های دلتنگی

رویاهای قصه ی دلتنگی
تواریخ تاریخ بدون سال
سالهای قصه ی دلتنگی
پنجره ی رو به شهری آهن
آهن های قصه ی دلتنگی
کارناوال شهرنشینی بوق ممتد ترمز روی کلمات
هجایای کشیده از درد دلتنگی
ماضی بعید قصه دیروزها
فعل حال قصه امروز دلتنگی
خاطرات خیس باران زده سال شمسی
قمری زدور شعر منظومه مثنوی دلتنگی
تالاب غرق شدن کلمات بی برگی
زیر سایه سار درختان تکیده از قصه بی برگی
شاعر-حسام الدین شفیعیان

/یک چند سطر نگفتن از گفتن ها/

تولد کلمه بود
کلمه ماقطار جمله گفتن بود
مترادف نگفتن از گفتن بود
شاید زندگی طعنه ای به آن از نگفتن بود
آنی که فردا نداند چه میشود شاید اصلان فردا از نیامدن گفتن بود
باز هم تولد کودکی دگر ،کلمه جستن از نام برای نام نگفتن بود
عصر یکشنبه یا دوشنبه چه فرق دارد وقتی هوا هم دلگیر نگفتن بود
حسام الدین شفیعیان

سرنوشت مسیر برایت چه گویم باز

غم انگیز ترین سروده گویم باز

غمبارترین قصیده هایم استخوان شکن

کمی مرحم زمین تلخ مبار بر پیکر نحیف من

من تاریخ غمهای زمینم برایم کمی ساز دلتنگی بزن

حسام الدین شفیعیان

بذر اندیشه تو ریشه تو فکر خرد اندیشه تو

این سه بعد نه تنها صرف یک حرف در ورای آدمها هست اندیشیدن به تو

به تو اگر اندیشه شود  تویی نمیماند تو نیستی من نیستی در اندیشه هستی

گذران کن زبعد خود برون آی زدانش هستی را

این هست مقیاس وسعت فکر دگر و دگران

برون زدریا کجای جهان موجی ندارد

هر کجا چراغی میزند بادی میزند

روشنی در بر روشنایی آری تا روشنی هست بادی میزند

حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان-شعر16

/سمفونی برکه/


سمفونی سکوت انگیز مرغابی ها

غازک های قارقاری در بیشه زاران

روی برکه نهالی خشک

غزل در بر مردن جهانی خوش

بال هایت را باز کن آدمک

شب های زمین سر فصل غروب قصه های آرزوهاست

حسام الدین شفیعیان

/شب شعر ماهی ها/


شهری که میبرد چراغ قرمز را

زرد در زمستان قصه آدمک ها

نغمه میخواند سروده ای برای زمین

نقطه های چند نقطگی بر زمین

شوریدگی موج ندارد دریا

انگار خواب دریا دارد قصه فردا

جایی در دل فانوسک دریایی

مردی فریاد زد آی دریا

شهر مرا در خود خانه دارد

دلی دریا به دریا خانه دارد

همانجا که مرا شعر میخواند

درون جملگی بی میل میخواند

به آمد مرد دریایی زطوفان

شب شعر ماهی ها با نت دریا

فالش شد نت ها زدریا

زدو موج برد کلمات را تا ساحل کنج دریا

...

حسام الدین شفیعیان

زندگی نیرزد به  این همه طمع

کفن یکی کفن فروش از کفن

ما یک کفن بریمو جسم را کفن

چه غوغایی دارد شهر برای آهن

مگر چند آجر مگر چند سیمان

بلوکه های ادمیان درون قفس

اینجا دیوارهای شهر بلند هست

و نغمه ها کوتاه به گوش میرسند

شهر هم در کفن آهن پیچیده شده هست

من میل بافتنیه قلم قلب تو ام

جایی در سنگ نوشته ی درد تو ام
میان شب بو گاهی میان رود فکر تو ام
باور دلتنگی تو نه اصلا بند بند موی تو ام
چای شیرین تو ام
شمع بالین تو ام
ساعت خواب تو ام
تشنه ی دیدار تو ام
ماه تب دار تو ام
غنچه ی گلزار تو ام
فصل رویش گلهای تو ام
آخر شاه بیت غزلهای تو ام
حسام الدین شفیعیان
چراغ قرمز زمین-گلهای بهاری
=============
چراغ قرمز زمین یعنی جایی برای آدمها

چند بلوک خالی برای مردن ها

اینجا ستاره مرگ خاموشی گرفته است

قصه ی عشق نرسیده از اشتباه نافرجام

میان چند چهارراه زندگی

ایست،خطای ارور در فکر آدمهاست

==============

مثال گلهای بهاری زیبایی

همچون بنفشه سنبلو گلهای آفتابگردان

مزرعه دلت بهاری ترین فصل شکفتن زیبائیست

قلبی که دریا شود آری زیباست

میان ابرها ی دلتنگی

آسمان جایی برای رسیدن به خوبیهاست

فصل شکفتن مهربانی باران چه زیباست

رنگین کمان تو گستره ای از دلهاست

جایی در شکوفه زدن در قلب خوبیهاست

عشق مهربانی زیبایی لبخندی برای دیدن زیبائیهاست

==============
حسام الدین شفیعیان

چه بدون ابرو چه غم مادری کنار فرزند

باید دستت را بلند کنی و بیفتی

انگار درون چشمان کودک آرامش و چشمان مادر طوفانیست

من شعر را گذر کردم افتادمو نظر کردم

من  غم را درون خود میتابم و درون انسان را

هنوز بذر امیدی پیچکی میشود چه ساده گذشتیم از غمهای هم

انگار هر پنچره درون خود آدمهای درون افتاده دارد

دیگر غوغای ذهنی شهر آرزوهای خواب رفته نگاره های بیرون فتاده هست

چه کسی میداند در درون تاب خورده میفتیم و ساقه ای که میخشکد

در ابعادی همه میگذریم این بعد درون  خود خوردگی را

هر کسی در پازل خود دنبال یک تکه از درون خودست

کوزه آب و آب هست یا کوزه تشنه گردیم پی آب

مثال شعریست که پر میشود درونش اما درون شعر پازلکی تلو میخورد در شکستن گم میشود

گم گم گمشده در درون پازل و پازل میبرد ما را درون خود

حسام الدین شفیعیان-شعر15

کنج اقاقیا پروانه ها رقص شمع میکنند

قصه درازیست شب های یلدا نشده ی فردا

شب با تمام سکوتش سمفونی شعر است

..

باران فصل سرد زمین

سکوت ساعت های تیک تاک زمین

شعری که میبرد با خود بر زمین

فانوسکی در دل شب های زمین

..

حسام الدین شفیعیان

سوت سوت سوت ایست ممتد شعر

شهر خواب از شعر شعر خواب از شهر

تکان تکان شعر را بتکان

بر روی واژه نقطه نقطه هست نکته

مغز بادامی که تلخی شعر دارد

شیرینی  از کام شعر انگیز دارد

تابلوی سیاه زده از گوشه عکسی

عکس های خواب زده  خواب زدگان زندگان

شعر تاریخچه کهن عصر مدرن

ابیات تازه از تراشه های نوک مدادی

مداد کیبوردی مداد غیر کاغذی

شعر روزنامه های دیروز

دیروز در پس امروز

فردا نگارنده از قصه های تابانی

شعری از جوشش نثر از پیچک جملات

فراسوی طاقچه از خاک شعر

درون شعر تکانی خفته

خفته از سرود سرود سرود

فاصله شعر نقطه دارد

چند شعر فاصله نجومی از سیاره آدمک ها

حسام الدین شفیعیان

چراغ مطالعه روی میز خاک خورده

کاغذهای باطله از روزانه های تاب خورده

تاب بلند روی تپه ی  تاب انگیز

آدمک های نیمکره اینور شعرو آنور شعر

سوت دست هورا اشک غم های هیولایی

دودمان دود گرفته از شعر میشد

تاریخ روی میخک تنهایی

روی فرش شعر قرمز ایست بود

چند تکان محکم شعر بیداری

ناسروده ترین قصیده پائیز بود

جایی فراسوی سوسوی چراغ شهر فردایی

قصه تلخ قهوه ای ناخورده

کامو کام جرعه جرعه تاخورده

حسام الدین شفیعیان

قصیده های بارانی

کلبه شنزار های ساحلی دریایی

میان قطعات زندگی تاب میخورد ماحصل فکرهای طوفانی

چند قصه ناسروده انگار فصل سرد خواب های پسا تاریخ از شعری تنیده در قالب دفتر ذهن

ما همه در دفتر زندگی رفته از کلمات شده ایم

مزرعه ای در بادهای قطب های تنهایی

نموداری از تکاپوی شهری

تکاپوی درون خواب های طولانی

شهر های تکیده بر برجک ها

ناودان شیروانی قصه طولانی فریاد های خاموش

چتر را باز کن آسمان مثال باد در بادبادک چتری برای پروازست

حسام الدین شفیعیان

یک نفر در غبار تنهایی

روی سکوی سپیده دم رویایی

جایی در قصیده ای بارانی

میشود رویا شاید قصه ای برای فردایی

سکوت ممتد روزهای زمستانی

مثنوی تکیده از درخت پیچک سار روی سپیده  دم  زیبای صبحگاهی

درون برون از زندگی از درخت شکوفه های سکوت انگیز

تار سه تاری در درون تارهای غار تنهایی

حسام الدین شفیعیان

شعر را کوزه گری خواست که طرحش بزند

دور دور به دستان هنرمند خودش طرح بزند

خواست شعر را به  دستش درون کوزه حرف بزند

حرف زد درون کوزه نه برون آن طرح زد

گلهای بنفشه و سنبلو آفتابگردان  برونش چه زیبا مینگشت

کوزه گر غم خود را به کوزه چه زیبا میزد

انگار تمام ساعت همان طرح زدن

خواب کوزه زطرحش برون شعر زدن

دیدم که هنر طرح زدرون خود تنهایی گذاشت

کوزه بشکستو بماند تشنگی روح غزل

غزل از روح خود از جمله همی حرف میداشت

با دل غمزده گاهی صنوبر حرف میداشت

پیچکی روی کوزه زدو طرح زعالی میداشت

کاش کوزه گر غم شعر مرا هم میکاشت

شاعر-حسام الدین شفیعیان

/ابرهای سفیدو سیاه/

زان شکن از قفس خود زبی قفسی زخود برون

برون نما از خود ز فکر تو که گیرد جهان برون

برون نما شکسته از قفسی که خود کنی زآن برون

با خود شکن

شکن زخود زخود برون

برون نما زلاک خود زحالت به سستی ات زجان خود

طلب شکن

طلب شکن ز خود شکن

طلب بکن زخود که از خودی که میبرد تو را

مدارا میکنی با جان خویشتن که او وانگه برد در حال خویشتن

زحال خود زفکر نما

زفکر خود زمرگ نما

زمرگ زجان که میبرد زحال خود زجان نما

که جان تو مکدر است زاین جهان جهان بساز

به حرف خود زبوته ای که خشک شده طبیعتی دگر بساز

طبیب حال خود بشو که حال دیگران شوی

زبهتر از زقبل آن زبعد آن که جان شوی

زمردگی نمانده بر زمین که زمان شکن زخود شکن زخود برون زغار فکر زحال بعد به من که میرسی 

زحال من زبعد من زقبل من زحال زیرو بم زمن مشو برای مردمی زبد زخوب شو ای همی زخود

زخود بساز که دیگری زآن بسازد از تویی

نه آن مشو که بدتری شود زبعد تو زبد زبد زدن به خوب بزن به جانخود قلم بزن

زفکر خود شکر بزن قهوه ی تلخ خود به زندگی مزن که میزند زحال خود به حال دیگری زبد زدن زفعل حال که ماضی زقبل آن زبد شدن به بهتری که میشود سخن شکن زبدترو سخن ببر زبهتری

محال نیست که آرزو به جان فکر زده خیال خیال بکن که میشود زحال تو زبهتری

زآن عمل زآن که میشود زبعد خود گذاشتن چو فکر نیکو بهتری

نهان نمیشود جهان ز ابرهای تارو مه

ببار که باران تو شود رنگین کمان بهتری

حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان-شعر14

ای دل اگر در پس شعر کوچه بن بست  تقاطع زافکار شده

یکی از سفسطه پر یکی از  بحران نفتو یکی گاز شده

یکی در بند عقاید نظری گفت زمین مستطیل هست چطور

یکی بر بند همو گفت زمین مربع زکجا میدانی

گفت بهر مربع زپرگار بجوی

دور خط فکر خود زاویه ای نوبساز

خانه فکر تو پرواز بلندیست اگر

بر درستی زآن خطو زپرگار بزن

نه مربع بمانو نه مستطیل نه دایره

خود جهان ساز جهان را بر دل نو بساز

زغمو دردو زرنجش کمی مرحم شو

زدرون خود پلی سازو پلی دیگر ساز

شعر را بند تقاطع مکن رد شو چون

در بلوار اندیشه کمی درختو سنبل بزار

کارگر رنج زحمت دروی حاصل دست رنج زده هست

بر دستت چسبی زدی یا در پینه آن گل زدی

شاعر چگونه بتواند بسراید غم خود در غم تو

رنج را فقر را  و تقاطع ناهمسطح طبقات را

شعر رویش فقر و دارایی نیست

شعر  رسالت هنر در بر گفتن ناسروده ها و سروده هاست

شمعی روشن کن درد مرا در شمع ریز

بسوزان تنم را پیکره شعرم را

بلندای برج ایفل مونالیزا نمیخندد

گریه خنده شاید داوینچی هم میخندد

حافظو سعدیو خیام فردوسی شاعران چه گفته اند

تفعل حافظ چه برای تو گفته یا تو برای او چه گفته ای

چاپلین هم غم داشت خنده داشت گریه داشت کات برداشت درون داشت

چاره چاپلینی عقاید او فقر و دارایی و زندگی زمانه خود

جنگ و صلح و عشق سال های کرم خورده

شاید بوفی در درون پیله آزرده

شاید ونگوگ بعد عصر خود

میز سیب زمینی ناخورده رنج خود

متد نقطه های جغرافیا طبقه هنر بر مرز جغرافیا

شعر تن خورده تن شده از شوری قلم

بن بست متینگ خواب و بیداری نهنگ

شوق درون پیله پروانه شدن میگردیم

شاید گرد جهان دور هنر میگردیم

بافتنی که برای زمستان بافت مادر برای پاییز روی بند شعر میبندیم

نقطه نقطه خط پاراگراف سطر سطر آن را پر از شعر میبندیم

شاعر-حسام الدین شفیعیان

سمفونی فالش شده تماشاگران نت شده

نت شده از سمفونی فالش زمین

نت بر روی تنظیم شعر زمین

دودو می فال فالش شعر فالش

سیال ذهن درون سمفونی نوستالوژی میشد

قیج قیج ویولون هم خود شعر میشد

صدای کشیده تماشاگر سوت سوت

تماشاچیان  درون سمفونی

چند پیانو زندگی

چند پیانو مردگی

پیانوهای فرسوده

سازهای ناکوک ناسروده

روی  تکان های شعر نت میشد

باز هم کوک آهن از شعر میشد

شهر آهن برقو آهن

شهرو  بلندای آن

کوتاهی قد ما

بلندی سازه های نو گرفته

قصرهای درد انسانی

درون کوتاهی قد شعر ما درد بود

مرحم آن کنج خلوت غزل  میبود شعر

مرحم شعر مرگ پاییزی

طبقات شعر هم سوتک فالش میشد

انگار سر جنگ آهن بود  سر فاصله ها

حرکت زمین تجملی نو میشد

باز هم شاعر خستگی را پر میشد

کارگران آجری

متد بالا رفتن از برجک های آجری

آهن های شعر زنگ زده نو میشد

درون بدن انسانی شعر پر میشد

عصر سرمایه داری نوین میشد فالش

شعر هم کتابی کنج طاقچه دیوار

نگاه کردم برجکی را

گیج شعری خوردم  از نوک آن

گفتم چه میبرند بالا بالا

گفت سیمان و آجرو دنیا

گفتم این پایین شعری هست

یکی فریاد میزد ماسه

یکی فریاد میزد آجر

یکی فریاد میزد جرثقیل را روشن کن

شعر را نگذار آجر بگذار

گفتم این شهر آجرهاست

روی کنج بلوکه های چند متری

یا وسعت زندگی آجرها

یا انسان درون آجر از تنهایی

روی بالکن کوچک قصه ما

ماه بود درد های شعر گرفته هر شب و روز

خواب کجا میبرد شاعر را

درون حصار درد عصب گرفته شعری بود

انگار تن درد از شعر میشد

انگار خواب هم شعر میشد

بلند بلند خواندم درون خود را

یکی قهرمان میشد برای دیگری شعری شود

من گفتم آسمان خدایی هست

روی  وسعت تنهایی

من  پهلوان جلال دادن او

نیستم شاید هم قد او

اما قد او شعر من نیست در شعر

او هم جلال میدهد شعر مرا

وقتی من سروده او بسراید دست نجات

رکن رکن شعر برای مرحم از نجات

نجات از شهر خواب زدگی

روی سکان سیاست نیستادن

روی سکان خدایی باش

تا  در طوفان  نجات انگیزی

بینی شعر هم  نجات میخواند

اندکی وقت  وقتی

قد آسمان جلال خود دارد

جلال آسمان بهتر از زمین

ملکوتش بی زوالو  روشن هست

برای جلال  خدا کوشیدن

او هم برای انسان کوشیدن

درون خود چه داریم

آن را فیض کنیم از پر شدن هر لحظه

پر شویم از رکن رکنی که میدهد جلال طوفانی

تا بر ذهن انسان ببارد باران

ذهن انسان جسم انسانی

درون جسم روشنایی پر شد

تا نگاهی با  رنگین کمان روشنایی از زیبایی

حسام الدین شفیعیان

باران که میبارد رنگین کمان درون نهفته از پیدا رخ مینماید

باران قصیده ای لا به لای پنهان در برون زابر آمدن

حالا میان این همه رنگین کمان قصه ای دوباره طلوع در بهاران

و شکوفه ها درون آن بال میگیرند و پروانه ها هم رقص ستاره های آسمان

ستاره برای گل و گل برای ستاره ها خورشید درون عمق لایه های درون گل کرده

شعری که میبرد تمام زخم های مرحم نشده از درون قافیه های ترک خورده

مردی که قاصدکی شد درون باران و پی طلوع چه بود

شکوه این مصرع یا تکان این جمله یا بین پلی برای خورشید

کمی بوته زار کمی گندمزار کمی قاصدک کمی قاصد از خبری درون قصه

حال برای کدامین وزن شعر شکسته مرحم شاعری خسته

سبزه زار دشت همه زمین همه طلوع همه

حسام الدین شفیعیان

صدای فانوس شبی می امد

در پس نقطه تاریک کمی نور میشد

زنوری که دل شب زشب پر میشد

خط بطلان دقایق زتاریخ میداشت

این غزل بود یا که در مثنوی شعر گم میشد

شاعری پر بگرفتو کمی شعر میشد

بر در دفتر عشق زنو نو میشد

این زبیتی که قلم  نوبر داشت

قرمزی داخل واژه کمی گم میشد

کال خط برگرفت در درون قرمزی سرخ میشد

سرخ زدانه زقلم دانه دانه باران

دانه های ریز یاقوت زپیچک نو ترین شعر مرا باران زد

در چتر باران در برف سرما شب شعری درون خود نو میشد

این که در دایره چرخ زمین گردشهاست

جاذبه فتادن سیب نبود شعر بود که سیبی زدرون نو میشد

آدمک بند حقایق زقلم مزرعه ی حاصلخیز

شب درون دل غربت ز درون پر میشد

این درون غربت تنهایی انسانها هست

هر کسی در درونش زخودش گم میشد

شاعر-حسام الدین شفیعیان

تنور سرد نانوایی

تاریکی ممتد نان بر آهن

قصه زنگ زدگی قرن

فصل تولد نویی از چراغ بنفش بر شهر

...

سوت میزند قطار

جایی در دل ریل آهن زده

شهر غبار انگیز دود گرفته زندگی شهری

اتاقک های روشن و خاموش

شعر شب های ماه و آدمک ها

حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان-شعر13

مروارید چون به صدفهایی دل بسته

در خود بر صدف از این شعر گل بسته

میرانی و میخوانی از این بیت غزلها

شور انگیز بشو تا بخوانی سرفصلها

=========

میان هفت سپر تا دور گردون

بیا تا جمله خوان از  شعر  بخوانیم

غزل را وصف در شعر جمله خوانیم

برای یکدگر مرحم شویم ما

میان شب شکن  خورشید بگردیم

===========

برای شهر آواز میداد کلاغی قصه ای پرواز میداد

نبودش یک غار غار خوش حسابی

عجب شهری عجب شب  در  قافیه ها شب گذر بندیم

بند بند جملگان شعری  زنو خوان

میان آسمان رنگین کمان شو

بباران ای غزل شعری دوباره

برایم هست کنجی آشیانه

چو پرواز از به بند از بند جسمیم

نداریم این قفس بر تا آشیانه

گذاریم جسم و روح را  خود ببر شیم

برای  یکدیگر مرحم دگر شیم

برای نقطه ها سر خط نویی

برای قصه ها فصلی دگر شیم

=============

حسام الدین شفیعیان

بباران بیت بیت این غزل را

بخوانا بیت بیت این غزل را

برانا و بدانایی برانی

براندن در غزل شعری چکانی

چکاندم هم غزل هم شعر دیگر

قلم تق تق کنان بود تیر دیگر

بتیر از این غزل فکری دگر شو

بخوانو جملگی  فکری دگر شو

=======

میان زندگی فصلی اقاقی

اقاقی جملگی فصلی خزانی

خزان در بر پائیز تا بهاران

به گل خو میکند فصلی قطاران

=========

شور در جمله همی شد غزلی نو

از بیت غزل سطری دگر غزلی نو

ما هم  غزل خوان شبیم جمله غزل ها

از بعد دگر فصل دگر ماضی تکرار

شد شعر چراغانی از این ره که بگیریم

همره شویم توشه نیک بختی بگیریم

========

حسام الدین شفیعیان

پنجره نورفشان خورشید میخندید

باران نغمه شدو خوش بارید
غزل از سرو شدو آسمان دلتنگ بود
شعر گم گشتو شاعر همی گم میگشت
در پی کوچه ی تردید کمی باران بود
ماه از پس پرده چرا نالان بود
غم برایش کمی لالایی
شعر برایش کمی حرف میشد
قصه سرفصل غرلهای دل او میشد
حسام الدین شفیعیان

آسمان یا زمین برای  تدافع فکر یا تهاجم فکر

نه تهاجم فکر نه تدافع فکرو نه تخاصم فکر

مرحم فکر  مرحمت فکر مرحمی در فکر

هنر پلویری نیست هنر بافتنی نیست هنر پوشیدنی بر فکرست

میزان درستی فکر میزان شعرو میزان شاعری شعر گفتن

مرحم هنر نشد درون هنرمند را گذران

گذر کن از بند درون شعر فقط جای آن خوب را درست گفتن

کافکا یا هدایت یا ونگوگ یا هنر پس از هنر

هنر پس از گذر در هنر پس از پسامدرن

پسامدرن نو در بر پست مدرن قبل شکستن

ابیات مدرنیته ابیات  معاصر ابیات نو و متصل

جهان تازه از واژگان هنری

تابلوی  پسا  لبخند گریه

شعر ما را کودکان  آفریقایی یا  ساحل دور

شعر ما را  نخوانده آتش گرد شعله سرخپوستان

شعر تن انگیز درون واژه

فالش انگیز یا وزن بر انگیز یا سکته کلماتی

ایست ممتد قلب درون شعر روی مغز استعاره ای

بورژوا  آهنی شعر خوردگی

سمبولیسم هنر برای هنر یا هنرمند درون هنر 

اپیزودهای چند فصلی  نو آورانه ترین شعر قرن بیستو چند

ترمز درون هجایا کشیده روی کلمات بند کلمه شعر برای درون کلمات

و کاغذ کاهی شعر حس تایپ فیبری شاعرانه  رد از کاغذ 

جای شعر گلدان جای گلدان شعر شعر بر گل شکفتن کلمات

حسام الدین شفیعیان

یک نفر پتک زمغزی زد

گفت من عقاید زفکر خود فقط

یک دیگر تبر زفکر او زد

و یک دیگر گل زدو عقیده زد

یکی مرحم فکر شد

یکی رنج فکر

آری جهان بعد فکرهاست

جهان بر بعد فکر هاست

میز گفتمان نجوم و فلسفه غربو شرق

میز گفتمان عقاید نیامده از بطن عقاید بر هم

صحبت جهان هست صحبت حرفهای دگر

نوبرداشت از عقاید در بن شعر از برای هم

نقطه نقطه سلول های مغزی را تکان خوانی کن

شعر را  بر فکر خود چراغانی کن

ما حصل نقطه رفتن آمدن ها هست

شعر را کمی واژه نو تکانی کن

خسته از بن  بسته از نکوبیدن ها

کوبیدن جستن حقیقت ها

روی تقاطع عقاید ایستاده در بن خود

خود تکان خود تکانی زنو بر تن خود

روی سکان خواب زدگی شعر گفتن

سوت سوت های درون خود شعر گفتن

بادبادک درون پرواز از زمین

جایی در بر ترانه ای خفته شعر گفتن

زمین غم انگیز درون خود پیله بافته هست

قفس زمین جای شعر یا درون شعر خود برون زقفس کلمات گفتن

حسام الدین شفیعیان