/تشنه معرفت/
دارد غم کوزه که آب کجاست
دارد غم رود که دریا کجاست
تشنه لب از صحرا گذشتن
بگو دریای معرفت جستن کجاست
شعر هم در خود تنیده در سلول انفرادی مغز
بگو تفکری که سیراب کند کجاست
نه به دوختنو نه به بردن
بگو برنده شدن همه یاران کجاست
دل به دریا بزنیم
شاید دریا همان درون قلب ما پیوستن کجاست
...
حسام الدین شفیعیان
/شهر قصه ات کجاست/
شهر قصه دگری دارد
هم بالا و هم پائینو زبری دارد
شهر چراغ قرمز دارد
عروس بخت شهر زیر آواز مردمک ها میخوابد
اینجا پری دریایی یعنی برگشتن
دریا دیگر کجای قصه هست
وقتی در شهر خاموشی هست
کجای شهر باید نوشت قصه را
اینجا فصل دگر زندگی هست
خان به خانو سطرو سطر برگ صد از برگ دگر
دفتر از یک به صد سطر به خوانی چو به سطری چو تفکر بکنی
چون تراوش به ذهن از تفکر بکنی
خود تراشیو تراوش زافکار زبهتر بنمایی
چون نمایی زخود در درون خود نمای برون از درون تراشیدن از مهر
ور به سمتی به شمالو جنوبو مغربو مشرقی
مشرق از هر طرف چون بنگاری نگاری چو شرفمند به دیدن بر جهان
چه سمتی چه سویی بهتر از خود تراشیدن خود در کوزه ی این زندگانی
چون بتابانی از دور پیچک زذهنت زرویش زمهرورزیدن
خانه خانه به پیچک کنی در دل هم زمهر از نگاریدن از مهر ورزی
نقطه هم شکن از قلم از قندو غزل خوان بشوی
غزل از نثر به هم تابیدن پیچک از این نثر درون شکوفایی حرف
حسام الدین شفیعیان

برای قصیده ها تنهایی
برای شعر من کنج اتاقی کلماتی بارانی
قصه از کاشتن بذری آغاز شد
منو شبو شعرو قصیده طوفانی
..
مثال عصر رنسانسی
یک قصیده اساسی
یک شعر تانک تانک قلم تانک اسباب بازی
یک عروسک خیمه شب بازی
وای چه مدل برندو عطر انگار تاریخ وسواسی
شعرم را تن قصیده باز نشده تنگ کنار عطر وری وری ورساچی
موتسارت گوش میکنی یا بتهوون یا کتاب شازده بزرگ یا بی نوشتاری
داستان کوک شده قصه عصر پسامدرن و قدمت اساسی
قدت چند مترو یکمی آهن بدنت کم اما سقف خانه روی شیروانی
ملکه با کالسکه دوچرخه و موتور سیکلت وای چه رمانتیکو شیکو قرن چند و بیست
کوچه ها خط کشی مرغ ها و شینسل روی باربیکیو رقص پاچین با دورچین اساسی
بوی کباب سماق دلو آتیشو عشق رنسانسی خیالی ازدواج با سیندرلا توی خاطرات آناستازیا مدرنیته از نقاشی
یک تن ماهی نبود باز کن تنگ دلت را روی پنت هاوس دفتر نقاشی نشد بکشی خط بزن روی دفاتر کاشی های نقاشی
مونالیزا رو بخندون اگر گریه کرد تقصیر نقاش بود ولی میکشم برایش دختر کبریت فروش با لبخند و گریه با هم همین نقاشی
گفتی چی شد گفتم نشد که مثل اون بکشم اما شد کبریت و چوب شور انگار آدم بود شد وسط نقاشی با شعرم تلخو خنده از نقاشی
حسام الدین شفیعیان
میل بافتنی که میبافت سرمای زمستان را
بر تن کودک قد کشیده لباس آدم برفی تابستان را
فصلها یعنی گذر از آدمک هایی که میبرند دیروز را
و تاریخها قد کشیدند میان سر فصلهای زندگی را
چه خطوط دلتنگی بود جایی در فصل گمشدگی ها
چه کوچه سردی بود میان چند شعر گمشدن ها
و اینجا دفتری به پهنای تمام فصل های زندگی هست
حسام الدین شفیعیان
مثال برگی چو پائیزم
غم انگیزم چو دریایی چه شور انگیز منم موجو تویی صخره
منم پاییز تویی سر سبزی دشتی دلنگیز منم خورشید تویی ماهم
منم نامه بر دلها تویی نامه نویس عشقها
چو عشقی دریایی چو بارانی تو انگیزش رویایی
منم فصل خزان زندگی تویی چون گل گلستانی تویی چون گل به بارانی
تویی نورو تویی عشقو تویی شورو منم غم انگیز ترین پاییز
بباران باران عشقی شو به این بیابان غم ان در انگیزش من حاصل رویش شو چو فصل بهارانی
حسام الدین شفیعیان
/زندگی از تولد تا تولد دوباره/
کودک درون رحم مادر در فکر چرخش دور زمینست
بدنیا میاید انگار در پیچ تاب رفتن درون زمین هست
انگار زمین بازگشت دوباره برای برگشتش نیست
شاید جو جبر زمین اسیر درون آدمک های برون آمده هست
مردی به مادرش زنگ زدو گفت بازگشت من بسوی کجاست
مادر گفت بازگشت تو بسوی زندگی برای ابدیت هست
من را تولد تو بود و بقیه آن نه دست من
بازگشت ندارد برون رفت از دل زمین دست من نیست
گفت به کجا چنین میرویم از کجا به کجای دگر
گفت من هم آنم که مثل تو برون آمدم از دل درون مادری
گفت سفسطه نمیکنم ولی تولدم انگار مرگ هست
مادر گفت تولدت مبارک ولی زندگی کوله بار تو هست
گفت کوله بارم خالیست چیزی پرکن
گفت چه میبری با خود که من درون آن پر کنم برایت
گفت سوغاتی که ببرم با خود در تولد دوباره ام
گفت کفن سفید عروسی یا اینکه دامادی
گفت عروس ندارد جز لباس مرگ دامادی
گفت مبارک هست اما راه سخت هست چه داری از بر درون خود
گفت بخشیدنت مادر
گفت بخشش من کوله بارت اما غربت راهت پرتر کن
گفت چه کنم گفت تولد لحظه از خوبی
گفت ندانم ساعتی دگر را گفت همین لحظه را کن تو بیداری
آری زندگی فرصت کوتاه ندانستن ساعت هاست
همین دقیقه ها را کن تولد بیداری
شعر را اگر میزان در خود کنی
کنی دلی شاد و لبی خندان در آن در تولد بیداری
خدایی که شقایق ها را زیبا آفرید
چرا با تو قهر کند فرزندان بیداری
گفت منی که من شکند درون پتک درون دگری
بر آن آید گلهای شعر افروز دگری
گر قلم هم برون زنور آید از درون فکر
تنومند ترین ریشه کند در انسان که شود بیداری
خواب تاریخی کهن یا مدرنیته امروزی
زندگی آهنی هم دارد گلدان شقایق پیچک مهرافروزی
حسام الدین شفیعیان

منو قصه های تنهایی
منو بارونو شبو قصیده های طوفانی
شعری که زنگ آهن گرفته در دل فکرم
میان خورشیدو ماهو ستاره دریایی
ستاره رخ در دریا گرفته بود
سایه ای درون دریا جا گرفته بود
قاب عکس ماه و دریا را
میان نیمه شب های تنهایی
حسام الدین شفیعیان
دریایی به وسعت خیال آرزوها
جایی در قلب تنهایی آرزوها
میان یک خواب بلند و کوتاه زندگی
جایی در برکه غروب آرزوها
حسام الدین شفیعیان
/شهری زپس حروف/
شهر غزل باران بارش از حروف شد
زپس رنگین کمان با شکوه شد
تقاطع زپس حرفی حروف شد
زشعری در خودش شعری دگر شد
زشعری جوشش حرفی دگر شد
حروف اول جمله همی رود
زدریا شعر خود موج دگر شد
زخوانا بودن شعرم چه شهری
بسی آرزوهایی که شعرم از حروف شد
حسام الدین شفیعیان
ای فقر ای هیولای خفته در زندگی
روی موج افتاده در زندگی
ای فقر گره در کلمات هنرمند برای درمان زندگی
ای فقر ای ترسناک تر از کابوس زندگی
ای فقر ای فقر برده ای ما را از زندگی
ای فقر سیه پوش ترین تاریکی قرن
صدای کودکی در شب نشینی زمین فقر
ای فقر ترن وحشت کابوس روزانه
ای فقر ریل زنگ زده ی کابوس شبانه
ای تونل وحشت از تاریکی ای فقر ای ریشه ی تنیده در تاریکی
ای وعده غذایی گرسنگان تصویر غذا ای فقر اشتهای کور مانده در غذا
ای فقر کودک آفریقایی کرکس خورده ای فقر کودک جهانی گرسنه خورده
ای فقر روبه زیرک زیر خاکستر ای فقر چراغ بی نفت زیر خاکستر
ای فقر نامه بی امضای مرده در قبر دفن در باغچه کوچه ی فقر
ای فقر کمبود آهن زبدن ای فقر شیشه عطر خالی کنار جوی آب
نگران فقر از درد های فقر نگران فقر از ریشه فقر
روزی کودک از درون منقار کلاغ گرفتن ای فقر
شربت آبگوشتو نانو تریتو فقر
ای فقر گلوگاه جهنم زمین نگرانی پدر در ماتم سفره ی زمین
ای فقر درد کشیده ترین آدمک آدمک نشده
و ای خدا روزی دهنده فقیرو آدمک کنار پنچره
آری خدا هست آری پنچره هست آری فقر هست
اما روزی از روزها فقر را دیدم گریه میکرد
زیر چتر خیال آرزو ناله میکرد
بگفتم فقر از چه تو گرانی
بگفتا فقر ندارد این گرانی
بگفتم پس فقیری ای فقر از گرانی
بگفتا نی ندارد ساز گرانی
بگفتا فقر در هم خود تنیده
میان فقر کاکتوسم بریده
میان فقر کرکس هم آدمک خوار
میان فقر آهن کمبود فسفر
میان فقر قبری در بهشتی
بهشت قبر در خاک هم بهشتی
بگفتم این بهشت قیمت به چندست
بگفتا این بهشت هم جهنم
ز هر فاز طبقه باز طبقه
جسم هم گران از بند طبقه
بگفتم زیر این سنگ را نظر کن
یکی بودو یکی را هم نظر کن
بگفتم ای چو در خلقت بگردان
میان روزو شب باز هم بگردان
چو از فقر کردم ناله افزون برای دردهایم کرده ناله
که دیدم یک کودک عصا بدستی زدرد دندان مسکن بر به دستی
خودم را دیدمو خود اوبودم خودم دیدم که او من هم ببودم
هم از خیسی سقفو هم زباران من درد کشیده هم زباران
بدانم درد فقرو درد جسم را بدانم نحیفی بدن را
بدانم تنها شدن را بدانم درد آزرده شدن را
بدانم درد هنرمند و بدانم درد مردم را بدانم درد هر نوع درد را
بدانم بی وفایی ها را بدانم کره خاکی را بدانم هر چه دردو هر چه غم را
بدانم درد یتیمی بدانم درد دلتنگی ها را بدانم خلاصه هر چه زخم هست
که من با درد هم درد دردم
حسام الدین شفیعیان
غمی در دور گردون هی نظر کن به دور گردش ایام نظر کن
ببین آشفته گشت حالم زایام نگاهی بر دل آشفته سر کن
ببینا تا به کی در خود چو نظر کن نظر بر حال ما کن گر گذر کن
شگفتا از همه آشفته حالی غمی دیرینه آشفته زحالی
نگاهی کن ببین قلبم شکسته
دلم غم بارو غم در من شکسته
نگارا ای فروزاننده چو پرتو چو در بارانو چو در باریدن اشک
منی غم دیده در غم شکفته شکفته در غمم اندر شکفته
ببین ای روزگار لیلو گردون بباران شعرو با شعری چو گردون
نگاهی کن ببین در حال رویش زگندم در بهاران کشتو کوشش
نگاه کن بر این مزرعه ها را مترسک اشک ماتم دردو غصه
بباران اشکو دریایی شو از رود ز سمت دریا کن چو جوشش
دلا آشفته حالی را نظر کن دلا آشفته در غم هی نظر کن
چه دانی در دلم آتشفشان است چو کوره در دلم آتش فشان هست
زدانی غم برایم شعله پر شد زشعله غم چرا آنی به آنی
سرودم در پی شب ناله هایم
سرودم از همین شعر آشفته حالم
بخوانی گر گذر کن از همین شعر
تکانی مرد آدم برفی از شعر
چو خورشید هی فروزان تن زآبی
تنم در برفو هم خورشید بدانی
بباران رنگین کمان شعر افروز
چو ناله نی فغان از گردش روز
شاعر-حسام الدین شفیعیان
![]()
قایق ها در مسیر تندباد زندگی
روی موج های متلاطم بر کارناوال زندگی
شوریدگی های زندگی
طرح پنچره ای باران زده بر زندگی
Hesamshafieian
/گذراز گذرست/
زان دگر از این دگر از خود گذرست
زین چرخو فلک در گذرست
این برگ زتاریخ دفتری کهنست
شعر در کاغذ قلبت هنرست
در فکر تو اندیشه از خود گذرست
در قلب بماند آنچه از قلب آمد این شعر برای ماندن در گذرست
ای فانوس شعر روشنایی
میان گرد سوزی روشنایی
میان شب نشینان گر گذر کن
ببینی فانوس هست روشنایی
به دریا از دلان دریادلی شو
میان موج دریا ساحلی شو
حسام الدین شفیعیان
فراموش کرده ام شمعی شوم من
مثال پروانه در شمع شوم من
به دور شمع لایه های اشک گردم
درون شمع خود باز اشک گردم
نگاهی کن به حالو روزگارم
منم شمعو تویی آن روزگارم
نگاهی کن درون عکس خالی
خودت عکسی شو از آن عکس خالی
به قاب عکس نگاه کن ای آدمک چون
ببینی یک به یک از عکس خالی
درون تاب نگر تابی خوری تو
به شمعی در خود تاری خوری تو
سه تارو چند نوازی کن دستم
به دست خود درون تار خوری تو
نه تاری نه ستاری نه چنگو دف ای
به اینبار هم قلم همچون چو دف شو
بزن آی ای قلم در بر جوشش
دگر نه تاریو نه تار زنی نه شمعو کوشش
به کوشان در قلم تاری شوی تو
زنت های قلم باری شوی تو
به لرزان تن به تن در تن گرفته
تن آهنگ زنی را از غم گرفته
بگفتم من دگر نه تارو پودی
بزن ای دشت بر من باران جوشش
نگاهی کن مردم در تاب و ترانه
یکی خواند آهنگ غم خود
یکی خواند شعری در غم خود
بگفتم من کجای گرد گردون
به پرگارو بچرخانو گرد گردون
نگاهی رفت گفتم شب شده باز
زاین طلوع شهری شده باز
طلوع در خود نگاهی سرد میداشت
غروب هم در نگاهی غم میکاشت
زنقطه گر گذارم نو به نو شو
چو شعری از کنارم خود بخود شد
بخود گفتم ای شعر تا کجایی
بگفتا هم تنیده آشنایی
زپیچک شعری از خود تار گشتم
درون دیوار ها من غمناک گشتم
زماه از شهر شب بادبادکی شو
زشهرو در جهان آدمکی شو
زآدمک گذر کن تا ببینی
جهان را وسعت پروانه بینی
حسام الدین شفیعیان
قالی قلب دوخته را چه گل قالی هست
درون آن تپیدن قلب قالی زدرون قالی هست
میان طرح و نقش قالی جای خالی سکوت
سکوت دستباف ترین قالی میشود
درون تخته چوبی نگاهی میکنم
خود را درون قالی جایی خالی میکنم
میشوم گل های درون گمشدگی قالی
گاهی قالی را من خیالی نظاره میکنم
جایی هست که دست پینه میزند
شهر درون قالی را شهر فشانی میکنم
شهر قالی هست دور چین کنار بافندگی
من بافته بافته تن خود را قالی میکنم
نگاه میکنم درون خود وامانده ام
من درون خود را طرح خیالی میکنم
حسام الدین شفیعیان
تاب زمین بلند میشود
تاب خوردن کودک روی جو زمین
جایی مثال چرخ و فلک هست زندگی
کوتاه و بلند آن تاب تابخورده میشود
نگاهی درون آسمان نگاهی درون زمین
شعر هم سفید پوش آدم برفی میشود...
حسام الدین شفیعیان

ای شهر برخاسته از قصیده میشوی
برخاسته در بلندی رمیده میشوی
نگاه کن جایی زندگی هست
ای زندگی جای خود چه قصیده میشوی
سطر سطر خود را درون شهر میریزی
پازل شهر را باران تازه ای میشوی
دفتر زندگی چند برگست
شاید تاریخ تنومند را برگ زده میشوی
جایی در شعرو ادبیات هم ابیات تازه ای نوبه نو تازه میشوی
خارو و گل باغچه سرما زده
زمستان یخ را در دریا زده
دریا شور را در خود جای زده
قصیده طوفان را دریا زده
دریا دل ها را قایقی میشود
اگر شعر هم برای خود دریایی زنوترو نو تر زده
میان باران رنگین کمانی هست
رنگین کمان را باران در خود جای زده...
روزنه ای نور میچکاند
چک چک روزنه خود میچکاند
باران روزنه نور را میبرد
شعر نور را درون خود میبرد
قلم مثنوی سیاهی میشود
مثنوی نور در خود روشنایی میشود
جایی غزل خشک مثال مداد نمی چکاند
چک چک باران هم شمع را خاموش نمیکند
آسمان همیشه بارانی نخواهد بود
زمین سر فصل غزلی دیگر میشود...
چراغ روشنی در طلوع خاموش
شب در نور فانوس خاموش
ماه در خود روشنایی خاموش
شعر در خود کلمات خاموش
سیب گازخورده نیمه خورده خاموش
میوه نرسیده در بطن خود خاموش
تفکر بر خود درون خود خاموش
شهر با تمام روشنایی هایش خاموش...
آدمک تن شده تن های آدمک شده
درون تن ماهی نانی هست
که ماهی ها زآن تن شده
نان آهن زندگی جایی درون تن آهن آهن شده
نمودار چرخش زندگی
نمودار متساوی از باختن شده
بردو باخت زندگی کیشو و مات شده
مات در حیرانی شهری در آهن شده
شهری در آهن در شهر آجر
آجری بر مترسک غول پیکر
آجرها مترسک شده اند
شهر تاریک شده غم آجر شده
سیم خارداری دور حصار قلب آدمک ها
شهر جای پرواز آدمک ها شده
میان خلوت شهر فریاد زدم باز
که شهر را جای مزرعه کلاغ هم بی خانه شده
کلاغ قصه ها آخرین مسافر شهرست
مسافران شهر عقاب های تیز بال شده
جایی در چراغ قرمز روزنامه دیروز شده
امروز تیر جراید دیروز شده
فردا هم خلوت روزنامه هاست
کاغذ باطله تیتر پریروز شده
تن زخم خورده مترسک وسط مزرعه
وسط مزرعه کلاغ ها نوک زده بر غم زده
کلاغ را مترسک چوب مزاحم
مترسک در کلاغ خود شعر میشد
کلاغ هم خانه را نوک شعر میشد
کلاغی که مترسک میپراند
مترسک هم کلاغ را خود تکاند
برای این شعر مزرعه جای کلاغ شد
مترسک آدمی چوبین نما شد
مترسک را ببین در خود چه خوابست
ببین مزرعه را کلاغ ها زیادست
کلاغ را چوب ترسان خشک نمیشود باز
کلاغ ها هم عقاب روزگارن
حسام الدین شفیعیان
