یک موضوع جالب دیگر برای تصدی شخص منجی در جهان که اشخاصی در سطوح کشورهای مختلف بر میایند.در کشورهای پیشرفته تریبون ارائه میشود تا شخص ادله خود را بیان کند. ادله هایش درست نباشد و غیر آن باشد امورات تشخیص داده میشود بنظر یک برنامه تفریحی یا تبلیغی صرف بنظر می آید حالا شخص مقابل میگوید.یک تداعی خاطر کرد یا به طنز میفتد.یا مثال خب این حتی یک رسول هم نمیماند مثال.رسول خود امر ساده نیست.مثالست یعنی رسول مسیح هم نمیماند چه برسد خود مسیح.چون شناخت کافی برای اشخاصی نیست قبول میکنند یا سطحی نگرند یا دنبال یک زندگی تجربه متفاوتن یا نوعی تداعی میکند یا گمراه میشوند. آخری خیلی بد هست زیرا احساسات آنها بازی میخورد.حالا هر تصدی اون هم در سطح نبی. یا رسول حالا خود مسیح میگند هستیم.خیلی شناخت طرف مقابل کم باشد بگوید خب هست. یعنی زیر سطح شناخت.پس منصب الهی نیاز به اثبات دارد خود مسیح هم اثبات کرد و غیره آن والا با همان اثبات هم رد شدند اون هم با اون سطح. اون مسئله امورات زمینی ماده و غیره هست.پس اونی که میشناسد میفهمد مسئله بزرگ هست و اثبات آن هم بزرگتر.الان دوره پیشرفت علم معنویت هست و حتی بزرگتر آن اینست که کسی که منصب الهی دارد دربرابر آن افراد به ایستند با خدا در میفتند و بدجور در افتادنی هست. خیلی سخت هست. اینم اونی که اهل معنویت باشد میفهمد چه گفته میشود.پس صرف شباهت.صرف اتصال. اینها نمیشود.یعنی اثبات یک امر تصدی الهی کاریست که در بر آن خداست. کاری که واقعی باشد چون بر آن خداست تمام قدرت ها در برابر خدا شکست میخورند چه بفهمند چه نفهمند.حالا این مثال برای آن بود که شخص یک شب بهش گفته میشود تو فلانی این نمیشه. کار سخت هست بعد آن اصلان فایده ندارد شخص آن نباشد چه کار بیهوده و نفرت انگیزی.حالا مثال این بود که حقیقت بهترین چیزست زیرا متصلین وصل میشناسند مگر منصب بزرگ باشد یا نوعی سر کامل الهی.پس واقعیت اصل امر باید یافته شود کپی غیر اصل آن هیچ فایده ندارد اصل آن.
کلیت قدرت های زمینی و یا قدرت های معنوی. اصل هر امری بر کیفیت انجام هست. چه در قدرت زمینی چه در معنوی.کیفیت اصلی شما آنچه را بدهید که از دریافت آن دریافت کننده احساس لذت و اصل آن را کند.مثل یک غذا.مثل یک قهوه.مثل یک ارائه خدمت حالا هر چی.یک کالا یک امری که مثل زمینی هست بهترین آن را در همان ارائه دهید.والا دیده بر آنست که مشتری یا دریافت کننده ناراحت است. مثل چه غذای سردی چه کیفیت بدی مثل چه خدمات ضعیفی مشتری ناراحت هست.مشتری مثال مسافر هست و به امور شهر مکان ها واقف هست آنجا باید بهترین خدمات را بدهند در آن مکانیت چرا آنجا آنگونه ارائه بشود.این یک دو دو تا چهارتای ساده هست.اگر شما مثال برای یک امر که خرید و دریافت و خدمات دست شما باشد خود تهیه کنید بدهید شما هستید که ارائه دهنده میشوید.حالا دوست دارید بهترین را بدهید. بهترین که لذت برنده آن دریافت کننده بشود. روح بزرگ در لذت دیگران شاد میشود حالا مثال غذا و امر ماده زمینی بود.پس یک امر از کار را درست انجام دادن هست.مثال ادیان شناسی مثال تحقیق و پژوهش کامل یک ادیان شناس بدون تعصب دینی باید حقیقت یک دین را به مخاطب ارائه دهد.یا اگر کم کاری کند انجام ندهد.چون کار ارائه شده بجای کمک به گفتمان ها و آنهایی که در پاره چالش های وسیع قرار میگیرند.گمراهی ببار می آورد.شخص سرچ میکند یک شخصیت معنوی حالا پیامبر دینی نبی دربارش حرفی زده میشود بعد مخاطب در ذهنش جا میفتد و یک امر باید دقیق برآورد شود تا ماحصل آن برای مخاطب تمیز درست در بیاید.اگر غیر آن باشد جای آن یک خط فکری همان که خوانده جا میفتد پس مطالعه کننده هم باید برای یافتن بجوید بکوبد تا بیابد حقیقت اصل امر را.قرار نیست بزور جای داد در ذهن حقیقت اصل.هر چیزی اصل آن درست هست. مثال درباره معجزات نبی ها و قدرت های آن آن امری که بوده برای مخاطب حقیقت امر باید بشود بزرگ نمایی در آن بعد در مثال ظهور حالا هر عقیده ای یک ظهور را اعتقاد دارد. حالا شما بیا بگو فقط منجی ما ظهور میکند میگند منجی ما ظهور میکند بگو منجی ما منجی شماست میگه طبق مطالعه کاری که انجام میدهد چیست.مطالعه میکند میبیند کارهای ان منجی در ظهور چیست میکوبد میابد.خب حالا غیر آن را بگی میجوید میابد.پس گفتمان هم همینگونه هست شما بگی دین من درست هست آن شخصم میگه دین من درست هست.بعد سر مصداق ها و کتاب غیره بحث گفتمان میشود.پس حب یک شخصیت در یک ادیان یا اشخاص آن دین هم شاید بیش کم باشد که دیده گویم هست. شخصی مثال در دین یهودیت اسلام مسیحیت و زرتشتیان حالا مثال بگیم به اشخاص شخصی در آن دین خیلی علاقه دارند چیزها هم دریافت میکنند خب غیر این هم دریافت نکنند هم حب دارند بعد موت یا هرگونه میگند همه نوع شنیده ایم خب اعتقاد شخص هست و همانقدر یک حرف میتواند روح آن شخص را زخم بزند که درباره شخصیت مورد علاقه آن شخص دیگر پس این چیزی هست که دیده اید و یافته یا شنیده یا کاملا مشهود شده. پس اگر شما احترام گذاشتید و غیر آن را دریافت کردید آن شخص مقابل شما آنگونه هست نه کلیت فکر آن دین او زیرا یک مد نظر نیست بلکه تحقیق کاریست بزرگتر از یک برداشت.
۱۵:۴ او دارای تمیز روحانی است. او فرق بین گناه و بیگناهی، تاریکی و روشنایی، بدی و خوبی را به درستی میداند. او خود را حقیر میشمارد تا خدا ترسان را مکرم بدارد، و از سوی دیگر اهل خانه ایمان را تأیید میکند و خود را با آنان یکی میداند.
۱۷:۸-۱۲ «مرا مثل مردمک چشم خود نگاهدار - من اینک به مردمک چشم فکر میکنم که چگونه توسط مژه و پلک و ابرو و حدقه، محافظت میشود. مرا زیر سایه بالهای محافظ و مهربانت پنهان کن. آنگاه از شریرانی که مرا از همهچیز محروم کردهاند و بر آنند که زندگی را از من بگیرند، ایمن خواهم بود. آنچنان که به خوبی میدانی دل فربۀ آنان عاری از ترحم است و به زبانشان سخنان تکبرآمیز میگویند و به خصومت خود نسبت به من، فخر میکنند. آنها در خفا مرا تعقیب میکنند و اینک مرا احاطه کردهاند. چشمانشان درصدد است که ضربه نهایی را به من وارد کنند. درندهخو، مثل شیری که حریصانه گرسنه است و چون شیر ژیان در بیشه کمین کردهاند و آمادهاند که مرا تکه پاره کنند.»
۲۱:۸-۱۰ در این آیات مردم پادشاه را مستقیماً مورد خطاب قرار میدهند (در بخش قبل با خدا صحبت میکردند). اگر ما پادشاه را مسیحا بنامیم، این بخش حاکی از نابودی دشمنان مسیح در ایام رجعت دوبارۀ اوست.
دست راست او (داود) همۀ دشمنانش را فراری میدهد، هیچیک از کسانی که از او نفرت دارند. جان سالم به در نمیبرند.
۲۱:۱۱،۱۲ آنها قصد کردند تا مسیح را از دست یافتن به زمام حکومت، بازدارند، اما نقشه آنان خنثی شد (ر.ک مزامیر ۲:۲ و ۳). وقتی که آتش خداوند بر عاصیان فرو ریزد، عقب خواهند نشست.
۲۲:۶،۷ عیسی نه تنها متروک خدا شد، بلکه درست مانند کرم حقیر و عار آدمیان، شده بود. او طعم تلخ حقارت و توهین کسانی را که برای نجاتشان آمده بود، چشید. حتی به عنوان مسیح مصلوب شد و گروه نظارهکنندگان، دوستدار ابدی جانهایشان را ریشخند و استهزاء نمودند! آنها بییاوری و بیهوده بودنِ توکل او بر خدا را، مسخره میکردند.
۲۲:۱۴،۱۵ شکنجه جسمانی مسیح، مافوق تصور و گفتن است. او از خستگی ازپا درآمده بود و مثل آب ریخته شده بود. او در اثر آویخته شدن بر صلیب دچار درد شدید استخوان شده بود و تمام استخوانهایش در شرف از هم پاشیدن بود. نظم امعاء و احشایش مختل شده بود. به عنوان نمونه، قلبش در میان احشایش، مثل موم در قفسهسینه شده بود. ضعفی شدید او را فرا گرفته بود؛ قوّت او مثل قطعهای سفال، خشک شده بود، تشنگی مفرط آزارش میداد؛ زبان به کامش چسبیده بود. تمام این شکنجهها فقط بدین معنی بود که خدا او را به خاک موت نهاده است.
مزمور بیست و هفتم از هر نظر زیبا است، ولی جذابیت و زیبایی آن وقتی آشکار میشود که ما آن را بازتاب اندیشههای واپسین خداوندمان قبل از جلجتا بدانیم.
۲۷:۱ برای نمونه، وقتی که کاهن اعظم و سرداران سپاه هیکل (معبد) و مشایخ برای دستگیری مسیح به باغ جتسیمانی آمدند، مسیح به آنها گفت: «لیکن این است ساعت شما و قدرت ظلمت» (لوقا ۲۲:۵۳)
۳۱:۱۱-۱۳ رنجشکش صبور ما، سپس از خودش به عنوان کسی که نزد همه دشمنان و همسایگان هراسان خود، هدف اهانت و تحقیر قرار گرفته است، تعریف میکند. دوستانش از او میگریختند تا با او برخورد نکنند و در گوشه و کنار پنهان میشدند تا او را از دور ببینند. او به سرعت از خاطرهها محو شده بود و مانند سفالی ترد هر لحظه در شرف فروریختن بود، او صدای تهمتزنندگانش را علیه خود شنید. و چون انسان نقشه قتل او را کشیده بود، شب و روزش با ترس و وحشت سرشار گردیده بود.
این تصویر گویا از فلاکتها، حقارتها و بیچارگیها، دل هر انسانی را به درد میآورد. ولی اگر بدانیم که این تصاویر گویای وضعیت صانع کائنات و خداوند حیات و جلال است، چه میگوییم؟
۳۱:۱۴-۱۷ الف آه و اشک و اندوه، دعای ایمان مرد رنجکشیده را موجب میشود. کسی که مطرود انسان شد، اعتراف میکند که یهوّه امید و خدای حیات اوست. بر اساس این حقیقت که وقتهایش در دست پدر است، آرامش غیرقابل وصفی در خود حس میکند. این آرامش نصیب کسانی شده است که با توکل به خدا در اوج شادی و غم، او را میستایند؛
۱۴:۱ فتوای احمقان این است که «خدایی نیست.» احمق نمیخواهد که خدایی وجود داشته باشد، بنابراین وجود خدا را انکار میکند. چنین عقیدهای غیرمنطقی است. قبل از هرچیز ادعای او مبنی بر اینکه از همهچیز آگاه است و میگوید: «من همهچیز را میدانم، امکان ندارد که خدا در ماورای معرفت من وجود داشته باشد»، باطل است. دوم، دیدگاه مدعی در همهجا حضور داشتن است و میگوید: «من در آن واحد در همهجا حاضرم و برای خدا ممکن نیست بدون اطلاع من در همهجای کائنات حضور داشته باشد.» این دیدگاه به منزله غفلت از عجایب خدا در آفرینش است – بیکرانگی کائنات، مسیر دقیق و کاملاً اعجابانگیز سیارات، سازگاری شگفتآور زمین برای تضمین حیات، طراحی پیچیده بدن انسان، پیچیدگی بهتانگیز مغز انسان و… غیره.
به عنوان نمونه به سازگاری شگفتانگیز زمین برای تضمین حیات، اشاره میکنیم. هنری بوش (Henry Bosch) در نوشته زیر به طرح دقیق و اعجابانگیز خدا، اشاره کرده است:
زمین بر مدار خود تقریباً با سرعت ۱۰۰۰ مایل در ساعت میچرخد. اگر این سرعت ۱۰۰ مایل در ساعت میبود، ساعات روزها و شبهای ما ده برابر میشدند، و کره ما به تناوب میسوخت و یخ میزد و در چنین شرایطی حیات گیاهی در روی زمین وجود نمیداشت.
اگر کرۀ زمین به اندازه ماه میبود، قدرت جاذبه آن آنقدر کم میشد که قادر به تأمین هوای کافی برای زندگی انسان نمیبود؛ اما اگر به اندازۀ زهره یا ونوس بزرگ میبود، نیروی جاذبه فوقالعادۀ آن حرکت انسان را تقریباً غیرممکن میساخت. اگر ما به اندازۀ ونوس نزدیک به خورشید بودیم، گرمای روی زمین غیرقابل تحمل میشد. اگر ما به اندازۀ مریخ از خورشید دور بودیم، هر شب حتی در گرمترین فصل، شاهد برف و یخ برروی زمین میبودیم. اگر اقیانوسها حجمی معادل نصف حجم امروز میداشتند، ما فقط بارانی را که امروز داریم، میداشتیم. اگر حجم اقیانوسها بزرگتر از حجم امروزشان میبود، بارش سالیانه زمین افزایش مییافت و زمین تبدیل به باتلاقی غیرقابل سکونت میشد.
آب در ۳۲ درجه فارنهایت (صفر درجه سانتیگراد) منجمد میشود. اگر آب اقیانوسهای نواحی قطبی با همین درجه یخ میزدند، آنگاه تمام نواحی قطبی در طی قرون متمادی انباشته از یخ میشدند! برای جلوگیری از چنین مصیبتی خداوند نمک را در آب قرار داد تا نقطه انجماد آن را تغییر دهد.
امکان اینکه تمام این موارد بر اثر شانس واقع شده باشند آنقدر کم است که قابل بررسی و ملاحظه نمیباشد. این است که کتاب مقدس میگوید ملحدان احمق میباشند، آنها از نظر معنوی احمق میباشند. صحبت از میزان آگاهی آنان نیست، بلکه سخن از میزان معنویت آنان است - حکم خدا در مورد آنان این است که آنها در ذات خود فاسدند و مکروهانه عمل میکنند. ارتباط نزدیکی هست بین فتوا (حکم) و رفتار انسان. انسان هرچه درک کمتری از خدا داشته باشد، استعداد معنویش کمتر است. الحاد و انکار خدا، خواه به صورت علت و خواه به صورت نتیجه، با فساد زندگی، مرتبط میباشد. بارنس (Barens) مینویسد.
باور به نبودن خدا معمولاً بر اساس اشتیاق به زندگی شریرانه است، و یا ایده کسانی است که در واقع چنین زندگی میکنند - با اشتیاق به حفظ زندگی فاسد خویش و نترسیدن از مجازات آینده.
۷:۳-۵ بدیهی است که کوش داود را به جنایات زیادی از جمله نقشه علیه جان شاول و تاراج اموال پادشاه، متهم کرده بود. ولی داود بیگناهی خود را اعلام میدارد. داود متهم به چنین اعمالی نبود. در دست او ظلمی نبود. او از پادشاه انتقام نگرفت، در حالی که فرصت انتقام گرفتن پیدا کرده بود. اگر واقعاً مرتکب این جنایت شده بود، آمادگی خود را اعلام میکرد تا داوطلبانه تسلیم شده و کشته شود.
۷:۶-۸ ولی چون چنین جنایاتی مرتکب نشده بود، با شهامت تمام خدا را صدا زد تا در خشم خود برخیزد و دشمنانش را تنبیه کند و حامی معصومان باشد. یهّوه بر کرسی داوری نشسته است و امتها را داوری میکند. تقاضای داود این است که خدا او را موافق عدالتش داوری کند. شاید این سخنان تکبرآمیز به نظر برسند، ولی باید به خاطر داشته باشیم که داود در تمام سطوح زندگی کاملاً عادل نیست - تنها در مورد اتهاماتی که بر او وارد آمده است، درست میگوید و اتهامات منصفانه نیستند.
۷:۱۴-۱۶ در پایان داود اطمینان مییابد که دشمن او آنچه را که کاشته است میدرود. او از گناه خود آبستن خواهد شد و دروغ را خواهند زایید. دشمن نخست برای نابودی سراینده مزمور نقشه میکشد و بزودی افکارش با ایدههای شریرانه پر میشود. سپس طرحهای خائنانه خود را پیاده میکند، ولی نتیجه خیانتش به او برمیگردد. او به دامی که افکنده است گرفتار میشود و تمامی نقشههای شریرانهاش در اثر بازی روزگار بر فرقش فرود خواهد آمد.
۱۳:۱-۴ خدا میبایست به استغاثه داود توجه میکرد و به سرعت برای او کمک میفرستاد تا دو مورد از این فشارها را خنثی سازد. نخست جلوگیری از کشته شدن داود به دست دشمن و دوم خنثی نمودن غلبه دشمن بر او. چنانچه خدا به سرعت برای روشن کردن چشمان داود اقدام نمیکرد، این فشارها منجر به موت داود میشد.