بلاگ 19
بلاگ 19

بلاگ 19

/طرح قالی درون خود برون قالی نقش قالی زخود/

قالی قلب دوخته را چه گل قالی هست

درون آن تپیدن قلب قالی زدرون قالی هست

میان طرح و نقش قالی جای خالی سکوت

سکوت دستباف ترین قالی میشود

درون تخته چوبی نگاهی میکنم

خود را درون قالی جایی خالی میکنم

میشوم گل های درون گمشدگی قالی

گاهی قالی را من خیالی نظاره میکنم

جایی هست که دست پینه میزند

شهر درون قالی را شهر فشانی میکنم

شهر قالی هست دور چین کنار بافندگی

من بافته بافته تن خود را قالی میکنم

نگاه میکنم درون خود وامانده ام

من درون خود را طرح خیالی میکنم

حسام الدین شفیعیان

/شمعی درون تاریکی نوری درون روشنایی.../

فراموش کرده ام شمعی شوم من

مثال پروانه در شمع شوم من

به دور شمع لایه های اشک گردم

درون شمع خود باز اشک گردم

نگاهی کن به حالو روزگارم

منم شمعو تویی آن روزگارم

نگاهی کن درون عکس خالی

خودت عکسی شو از آن عکس خالی

به قاب عکس نگاه کن ای آدمک چون

ببینی یک به یک از عکس خالی

درون تاب نگر تابی خوری تو

به شمعی در خود تاری خوری تو

سه تارو چند نوازی کن دستم

به دست خود درون تار خوری تو

نه تاری نه ستاری نه چنگو دف ای

به اینبار هم قلم همچون چو دف شو

بزن آی ای قلم در بر جوشش

دگر نه تاریو نه تار زنی نه شمعو کوشش

به کوشان در قلم تاری شوی تو

زنت های قلم باری شوی تو

به لرزان تن به تن در تن گرفته

تن آهنگ زنی را از غم گرفته

بگفتم من دگر نه تارو پودی

بزن ای دشت بر من باران جوشش

نگاهی کن مردم در تاب و ترانه

یکی خواند آهنگ غم خود

یکی خواند شعری در غم خود

بگفتم من کجای گرد گردون

به پرگارو بچرخانو گرد گردون

نگاهی رفت گفتم شب شده باز

زاین طلوع شهری شده باز

طلوع در خود نگاهی سرد میداشت

غروب هم در نگاهی غم میکاشت

زنقطه گر گذارم نو به نو شو

چو شعری از کنارم خود بخود شد

بخود گفتم ای شعر تا کجایی

بگفتا هم تنیده آشنایی

زپیچک شعری از خود تار گشتم

درون دیوار ها من غمناک گشتم

زماه از شهر شب بادبادکی شو

زشهرو در جهان آدمکی شو

زآدمک گذر کن تا ببینی

جهان را وسعت پروانه بینی

حسام الدین شفیعیان

/فانوس شعر روشنایی/

ای فانوس شعر روشنایی

میان گرد سوزی روشنایی

میان شب نشینان گر گذر کن

ببینی فانوس هست روشنایی

به دریا از دلان دریادلی شو

میان موج دریا ساحلی شو

حسام الدین شفیعیان

/گذراز گذرست/

زان دگر از این دگر از خود گذرست

زین چرخو فلک در گذرست

این برگ زتاریخ دفتری کهنست

شعر در کاغذ قلبت هنرست

در فکر تو اندیشه از خود گذرست

در قلب بماند آنچه از قلب آمد این شعر برای ماندن در گذرست


حسام الدین شفیعیان

/کلاغ و مترسک/

/کلاغ و مترسک/


تن زخم خورده مترسک وسط مزرعه

وسط مزرعه کلاغ ها نوک زده بر غم زده

کلاغ را مترسک چوب مزاحم

مترسک در کلاغ خود شعر میشد

کلاغ هم خانه را نوک شعر میشد

کلاغی که مترسک میپراند

مترسک هم کلاغ را خود تکاند

برای این شعر مزرعه جای کلاغ شد

مترسک آدمی چوبین نما شد

مترسک را ببین در خود چه خوابست

ببین مزرعه را کلاغ ها زیادست

کلاغ را چوب ترسان خشک نمیشود باز

کلاغ ها هم عقاب روزگارن

حسام الدین شفیعیان