بلاگ 19
بلاگ 19

بلاگ 19

/قصه شاپری/

/قصه شاپری/
شاپری قصه دلش تنگ شده
در ورای دل قصه کمی حرف شده
راوی از غصه برایش پری از دیو شده
آخر قصه دگر شهر آن کاغذ بود زدو سنگ بر کلاغی که دلش تنگ شده


شاعر-حسام الدین شفیعیان

/پروانه بشو/

/پروانه بشو/
نگاه میکنی عمق پیله را که پروانه شوی
همره عشق چو دیوانه شوی
در چنان چون چرا چنین چگونه شعر شوی
از فکرو خیال خود شعری زده ای
با فتح چنین چون چنان گل زده ای
آخر شعر برای خط زدن نقطه سر خط ویرگول زده ای
حسام الدین شفیعیان

/کوچه های باریک زندگی/

میل بافتنی که میبافت سرمای زمستان را

بر تن کودک قد کشیده لباس آدم برفی تابستان را

فصلها یعنی گذر از آدمک هایی که میبرند دیروز را

و تاریخها قد کشیدند میان سر فصلهای زندگی را

چه خطوط دلتنگی بود جایی در فصل گمشدگی ها

چه کوچه سردی بود میان چند شعر گمشدن ها

و اینجا دفتری به پهنای تمام فصل های زندگی هست

حسام الدین شفیعیان

/نظر کن به دور گردش ایام.../

غمی در دور گردون هی نظر کن به دور گردش ایام نظر کن
ببین آشفته گشت حالم زایام نگاهی بر دل آشفته سر کن
ببینا تا به کی در خود چو نظر کن نظر بر حال ما کن گر گذر کن
شگفتا از همه آشفته حالی غمی دیرینه آشفته زحالی
نگاهی کن ببین قلبم شکسته
دلم غم بارو غم در من شکسته
نگارا ای فروزاننده چو پرتو چو در بارانو چو در باریدن اشک
منی غم دیده در غم شکفته شکفته در غمم اندر شکفته
ببین ای روزگار لیلو گردون بباران شعرو با شعری چو گردون
نگاهی کن ببین در حال رویش زگندم در بهاران کشتو کوشش
نگاه کن بر این مزرعه ها را مترسک اشک ماتم دردو غصه
بباران اشکو دریایی شو از رود ز سمت دریا کن چو جوشش
دلا آشفته حالی را نظر کن دلا آشفته در غم هی نظر کن
چه دانی در دلم آتشفشان است چو کوره در دلم آتش فشان هست
زدانی غم برایم شعله پر شد زشعله غم چرا آنی به آنی
سرودم در پی شب ناله هایم
سرودم از همین شعر آشفته حالم
بخوانی گر گذر کن از همین شعر
تکانی مرد آدم برفی از شعر
چو خورشید هی فروزان تن زآبی
تنم در برفو هم خورشید بدانی
بباران رنگین کمان شعر افروز
چو ناله نی فغان از گردش روز
شاعر-حسام الدین شفیعیان

/شهری زپس حروف/

/شهری زپس حروف/


شهر غزل باران بارش از حروف شد
زپس رنگین کمان با شکوه شد
تقاطع زپس حرفی حروف شد
زشعری در خودش شعری دگر شد
زشعری جوشش حرفی دگر شد
حروف اول جمله همی رود
زدریا شعر خود موج دگر شد
زخوانا بودن شعرم چه شهری
بسی آرزوهایی که شعرم از حروف شد


حسام الدین شفیعیان