بلاگ 19
بلاگ 19

بلاگ 19

/چراغ قرمز زمین جایی در چهارراه زندگی.../

/چراغ قرمز زمین جایی در چهارراه زندگی.../


شهری در آهن در شهر آجر

آجری بر مترسک غول پیکر

آجرها مترسک شده اند

شهر تاریک شده غم آجر شده

سیم خارداری دور حصار قلب آدمک ها

شهر جای پرواز آدمک ها شده

میان خلوت شهر فریاد زدم باز

که شهر را جای مزرعه کلاغ هم بی خانه شده

کلاغ قصه ها آخرین مسافر شهرست

مسافران شهر عقاب های تیز بال شده

جایی در چراغ قرمز روزنامه دیروز شده

امروز تیر جراید دیروز شده

فردا هم خلوت روزنامه هاست

کاغذ باطله تیتر پریروز شده


/حسام الدین شفیعیان/

/تن تنگ گرفته در زندگی.../

/تن تنگ گرفته در زندگی.../

آدمک تن شده تن های آدمک شده

درون تن ماهی نانی هست

که ماهی ها زآن تن شده

نان آهن زندگی جایی درون تن آهن آهن شده

نمودار چرخش زندگی

نمودار متساوی از باختن شده

بردو باخت زندگی کیشو و مات شده

مات در حیرانی شهری در آهن شده


/حسام الدین شفیعیان/

/شب های خاموش روزهای خاموش.../

چراغ روشنی در طلوع خاموش

شب در نور فانوس خاموش

ماه در خود روشنایی خاموش

شعر در خود کلمات خاموش

سیب گازخورده نیمه خورده خاموش

میوه نرسیده در بطن خود خاموش

تفکر بر خود درون خود خاموش

شهر با تمام روشنایی هایش خاموش...


/حسام الدین شفیعیان/

/زندگی از تولد تا تولد دوباره/

کودک درون رحم مادر در فکر چرخش دور زمینست
بدنیا میاید انگار در پیچ تاب رفتن درون زمین هست
انگار زمین بازگشت دوباره برای برگشتش نیست
شاید جو جبر زمین اسیر درون آدمک های برون آمده هست
مردی به مادرش زنگ زدو گفت بازگشت من بسوی کجاست
مادر گفت بازگشت تو بسوی زندگی برای ابدیت هست
من را تولد تو بود و بقیه آن نه دست من
بازگشت ندارد برون رفت از دل زمین دست من نیست
گفت به کجا چنین میرویم از کجا به کجای دگر
گفت من هم آنم که مثل تو برون آمدم از دل درون مادری
گفت سفسطه نمیکنم ولی تولدم انگار مرگ هست
مادر گفت تولدت مبارک ولی زندگی کوله بار تو هست
گفت کوله بارم خالیست چیزی پرکن
گفت چه میبری با خود که من درون آن پر کنم برایت
گفت سوغاتی که ببرم با خود در تولد دوباره ام
گفت کفن سفید عروسی یا اینکه دامادی
گفت عروس ندارد جز لباس مرگ دامادی
گفت مبارک هست اما راه سخت هست چه داری از بر درون خود
گفت بخشیدنت مادر
گفت بخشش من کوله بارت اما غربت راهت پرتر کن
گفت چه کنم گفت تولد لحظه از خوبی
گفت ندانم ساعتی دگر را گفت همین لحظه را کن تو بیداری
آری زندگی فرصت کوتاه ندانستن ساعت هاست
همین دقیقه ها را کن تولد بیداری
شعر را اگر میزان در خود کنی
کنی دلی شاد و لبی خندان در آن در تولد بیداری
خدایی که شقایق ها را زیبا آفرید
چرا با تو قهر کند فرزندان بیداری
گفت منی که من شکند درون پتک درون دگری
بر آن آید گلهای شعر افروز دگری
گر قلم هم برون زنور آید از درون فکر
تنومند ترین ریشه کند در انسان که شود بیداری
خواب تاریخی کهن یا مدرنیته امروزی
زندگی آهنی هم دارد گلدان شقایق پیچک مهرافروزی
حسام الدین شفیعیان

/منم پاییز تویی رویش فصلی چون بهاران/

مثال برگی چو پائیزم

غم انگیزم چو دریایی چه شور انگیز منم موجو تویی صخره

منم پاییز تویی سر سبزی دشتی دلنگیز منم خورشید تویی ماهم

منم نامه بر دلها تویی نامه نویس عشقها

چو عشقی دریایی چو بارانی تو انگیزش رویایی

منم فصل خزان زندگی تویی چون گل گلستانی تویی چون گل به بارانی

تویی نورو تویی عشقو تویی شورو منم غم انگیز ترین پاییز

بباران باران عشقی شو به این بیابان غم ان در انگیزش من حاصل رویش شو چو فصل بهارانی

حسام الدین شفیعیان